به وبلاگ بسیج دانشگاه پیام نورساری خوش آمدید
عید مبعث را تبریک می گویم.می خواهم امروز از شهیدی برایتان بگویم که به جای درس جبهه را برگزید. او که عزیز و چشم و چراغ پدر و مادر بود ولی از آنان دل برید و بالاتر از آنان را برگزدید. آری او کسی یست جز سردار شهید مرتضی خانجانی فرمانده گردان کمیل. که تا پایان جنگ ماند و در مرصاد مزد خویش را گرفت.
می خواهم حرفهای او را برایتان بازگو کنم تا شاید به گوش سنگینمان فرو نشیند و چیزهای فراموش شده را به یاد آوریم
خدایا گرفتارم، گرفتار شیطان.
نفسم غالب، هوایم پیروز، اراده ام سست است.
به فریادم برس!
خدایا من هر دری را میزنم؛
اما تو دری را به رویم بگشا که مصلحت است.
خدایا! تنم به زنجیر کشیده شده،
روحم در تاریکی است.
حالم پریشان است و زبانم نالان
و قلبم از کار افتاده.
خدایا میخواهم به سویت آیم.
راه را بنمایان
گویند تو بندگان خود را رهبری می کنی.
پس رهبری کن مرا.
خدایا! بر فرض که؛
چند صباحی در این دنیا زیستم،
زندگانی دنیا را تحمل کردم.
فردا هم مردم.
دوران دوزخ نیز سپری شد،
آتش جهنم را
و دوری دوستان را هم تحمل کردم.
اما...اما... افسوس...
که از دوری تو چه کنم؟
مشکل است، مشکل است.
پس الهی العفو، العفو، العفو!
<برگرفته از دستنوشه های شهید>
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by masihezaman.blogfa.com