تبليغاتX
مسیح زمان - تشرفات

مسیح زمان

به وبلاگ بسیج دانشگاه پیام نورساری خوش آمدید

ملاقات با امام زمان(ع)درجوارحرم حضرت معصومه(س)

جناب حجةالاسلام والمسلمين سيدمحمدميرزاي موسوي بيرجندي ازخطباومرثيه سرايان اهل بيت عصمت وطهارت(ع)مي باشند که مردم شهربم،ساليان متمادي است بانواي گرم وخالصانه ايشان
آشناهستند.ايشان قضيه ملاقات خودرا اين چنين بيان فرمودند:ماه شعبان المعظم سال1423قمري بودکه به همراه جمعي به قصد زيارت حرم حضرت سيدالشهدا(ع)عازم کربلاي معلّي شديم،دربين
راه به عنوان خداحافظي ازعمه بزرگوارمان واردشهرمقدس قم شده ودر زائرسراي حضرت معصومه(ع)مستقر شديم،شب اول به حرم مطهر مشرف شديم ونماز مغرب وعشاء رادرآن جا به جا
آورديم وبعدبه سمت محل اقامت حرکت کرديم،من بودم و3نفر از همراهانم،به بازارچه رسيديم که
نزديک حرم حضرت معصومه(ع)بود.آنها رفتند براي شام مقداري سبزي بخرندومن منتظر ماندم،دراين
هنگام ديدم جواني خوش قامت درحالي که عباي مشکي وقباي عربي پوشيده وعمّامه سياهي
برسر داشت باسيمائي زيباوابرواني کشيده وچشماني درشت به طرف من آمدوگفت:سلام عليکم
سيدمحمد،ان شاءالله عازم کربلاهستي؟عرض کردم:بله،عازم کربلاهستم،شمامرا از کجا مي-
شناسيد؟فرمود:چه کار داري،تورامي شناسم.وبه راهش ادامه داد.من هم ناخودآگاه با او همراه
شدم،در بين راه ايشان ازجيبشان 2عددشکلات به من عنايت کرده وفرمودند:خدمت حضرت موسي-
بن جعفروحضرت اميروحضرت سيدالشهداءوابالفضل العباس(ع)که مشرف مي شوي،التماس دعاي
مخصوص دارم.ودوباره دست مبارکش را در جيبش برده واين بار شيشه عطري به من عنايت کردو
فرمود:«وقتي به حرم مطهر ائمه اطهار(ع)رفتي،اين عطر رابه ضريح آنهابزن.»مجدداًعطر ديگري
عنايت کرده وفرمودند:«اين عطرهم به حرم ها که رفتي به خودت بزن»دراين هنگام به سر کوچه
زائرسراي حضرت معصومه(س)رسيده بوديم که باز آن جوان فرّخ روي از دست خود انگشتري بيرون
آورد وبه من دادوفرمود:اين انگشتر درّ علي(ع)است،متبرک است وهديه من به شماست که به کربلا
مي روي.جوهرکلامش رنگ صفاومحبت عجيبي داشت وموج نگاهش تا اعماق قلبم نفوذ کرد.به
ايشان عرض کردم:آقا شما که هستي؟اسم وفاميل شما چيست؟
فرمود:«به فاميل من کاري نداشته باش،من هم سيّد هستم،نامم سيّدبن الحسن ونام پدرم علي -
بن ابيطالب(ع)است.»عرض کردم:آقاشماکه سيدهستيد چرا پارچه سبزنداري؟در اين هنگام تبسمي
نمودوباچهره اي به لطافت گل فرمود:همين خوب است.وبعدبا من خداحافظي کردورفت.
رفقايم که دراين مدت به کلي آنهارافراموش کرده بودم،نزد من آمدندوگفتند:اين طلبه جوان آشناي توبود؟گفتم:نه،تابه حال ايشان را نديده بودم ولي عجيب بود او مرا مي شناخت ومرابه اسم صدا
مي زد.يک مرتبه به خود آمدم وبا اضطراب به دوستانم گفتم:نکند اين آقاي بزرگوار حضرت مهدي-
(ارواحنافداه)بودکه رفت؟!وبي درنگ چهارنفري به دنبالش گشتيم اما اثري از او نبود.نشستيم وغم بار
گريه کرديم،مخصوصاًمن خيلي اشک ريختم که چرامولايم حجةبن الحسن(ع)راکه فرمودمن فرزند
علي بن ابيطالب(ع)هستم وبامن اين همه مهرباني کرد نشناختم.
«خدايا زيارت بامعرفت او رانصيب ماهم بفرما»    آمين                    خورشيدمکه10ص18

نوشته شده توسط چشم به راهان در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385

لينك مطلب |


لينك باكس ها

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by masihezaman.blogfa.com