به وبلاگ بسیج دانشگاه پیام نورساری خوش آمدید
الهي:از روي خورشيد و ماه و ستارگانت شرمنده ام!از روي انس و جن هم شرمنده ام.
از روي شيطان هم شرمنده ام.چون همه در کارند و من سست عهد بيکارم.
الهي چه رسد از روي گلگون شهيدانت که شهود وجوديت مشهود کردند.
الهي عمري از تو درمان مي خواستم،به درد دل شهيدانت درد مرا بيفزاي.
الهي عمري است مي پندارم من(ما)حافظان دين تو و خون پاک شهيدانت هستيم(استغفرالله)
شکرت که فهميدم اين دين تو و اين حرمت شهداي توست که حافظ ماست
و دعاي خير ايشان است که بدرقه ي راهمان است.
الهي،من دانشجو با ديدن دانشگاه هاي واقعي تو که دانشجويان ممتازي مثل شهداء در آن
تحصيل وجود و شهود حقايق نوريه کردند متحيّر شده ام،خدايا بر حيرتم بيفزاي!
الهي،اين شهيدان غيور که غير تو را در دل راه ندادند سزاوار لقاي تو بوده اند.
خدايا بر غيرتم بيفزاي!... «الحمدلله الذي دلّ علي ذات بالذاتهِ»
از دل نوشته هاي ر-غفاري _ مديريت دولتي_ساري
فروردين86.منطقه جنگي جنوب.
درد جانکاهيست غم دوري يار...
نمي دانم آيا دعوت زودهنگام و در آغوش کشيدن دانشجويان رشته زمين شناسي را از سوي زمين بايد به حساب دوستي و دلداگي اش نسبت به اين عزيزان بپنداريم يا اين عمل او را ناشي از تنگ نظري و دل نگراني زمين از هويدا شدن اسرار دروني اش توسط اين گلهاي نو شکفته کانون دانش و معرفت تصور
کنيم. استاد کلانتري
اي سفر کرده به معراج به يادت هستيم اي عزيز دل ما چشم به راهت هستيم
تو سفر کردي و آسوده شدي از دوران همه ماتم زده هر لحظه به يادت هستيم
چه بگوييم.چه قصه اي از کدامين غصه
عزيزان،چه غريبانه و زود به سفر بي بازگشتتان رفتيد و ما را تنها گذاشتيد؟
حالا فقط به ياد شما،به ياد خوبيها و چهره و لبخند قشنگتان و مظلوميتي که در نگاهتان فرياد مي زد در ماتمتان نشسته ايم.
عزيزان ما:محمدعلي،بابک،سيدهادي و سامره جان. اگر بدانيد بي شما بهار دلمان چگونه خزان شده.شما رفتيد و گنجشک خيالتان در دل ما پريدن گرفت و حال با خود مي انديشيم که شما را به اندازه لحظه لحظه هاي جدايي دوست داريم و چه مي توانيم تقديمتان کنيم جز يک آسمان دعا و يک سبد از سيب هاي فاتحه.
سفيد پوشتان کرديم و به خاکتان سپرديم که گرمي تنتان خاک را گرمي بخشد و سپيدي روحتان تاريکي قبر را روشن کند.
آنچنان که درختان در کنار شما ريشه دوانانند يادتان نيز در دل ما ريشه کند. بخدا زود بود رفتنتان.
ولي به هرحال سرنوشت چنين رقم زد که جاي خالي تان را در کلاس درس شاخه گلي بگذاريم و جاي جاي دانشگاه را با ياد بوي خوش گل رويتان بنگريم. حالا چه کنيم و چه بگوييم چه قصه اي از کدامين غصه. برگ ها هم روزگار زردي دارند چون رخسار ما.آنها خشک مي شوند،در فراق درخت و ما پير مي شويم با نديدنتان اي دوست.

متن ادبي از زيارت آل ياسين
اي قرآن ناطق و اي ناطق قرآن!
سلام بر تو آن هنگام که زلال جاري صدايت دلهاي تشنه ما را سيراب مي کند.
سلام بر تو آن هنگام که ياسهاي سپيد آيات الهي بر لبانت شکوفا مي شود.
اي صاحب عصر و اي امام زمان!
سلام بر تو آنگاه که خوشيد به استقبالت مي آيدودرود بر تو آن زمان که ماه با همه ستارگانش جاي پايت را بوسه مي زنند.
اي منتظر قيام و قائم منتظر!
سلام بر تو هنگامي که در انتظار سيصدو سيزده کبوتر مشتاق در ميان رکن و مقام مي ايستي.
سلام بر تو هنگامي که بر مسند حکومت حق و عدالت مي نشيني.
اي امام جمعه موعود!
سلام بر تو هنگامي که عطر نماز و قنوتت به گرد گنبد آسمان مي پيچد.
سلام بر تو آنگاه که ذکر رکوع و سجودت در محراب زمين جوانه مي زند.سلام بر تو هر زمان
که از نسيم تکبير و تهليلت صحن قلبهاي عاشق لبريز از خدا مي شود.
اي چهاردهمين بدر آسمان خدا!
سلام بر تو آنگاه که پلک صبح با سرانگشت صحبتت گشوده مي شود و آن هنگام که مهربانترين ماه ها
با تبسم دلنشينت طلوع مي کند.
اي عزيز دل ما!
سلام بر تو آن زمان که يوسف ماه از حسن بي حد تو سر از چاه شب فرو مي برد و آن هنگام که نسيم دست خدا نقاب از چهره زيباي تو برمي دارد
و آفتاب نگاهت بر اهل زمين سايه مي افکند.
سلام بر تو که سطر نخستين کتاب انتظتري و سرآغاز دفتر آرزوها.
درودهاي بي پايان همه قلبها و قلمها بر تو باد.
من مهدي و قائم الزمان هستم .من آن كسي هستم كه زمين را پر از عدل مي كنم ،همان گونه كه پر از ستم شده است .زمين هرگز از حجت خالي نمي ماند و مردم در وقفه نمي مانند .واين امانتي است كه جز به برادرانت از اهل حق مگو .
كمال الدين ،ص 445.
از ابتداي خلقتم چشم انتظار آمدنت بودم.
حضرت امام خميني(ق س) در وصيتنامه سياسي_الهي خويش مي فرمايند:
_ما مفتخريم که ائمه معصومين از علي بن ابي طالب گرفته تا منجي بشر حضرت مهدي صاحب زمان(عج)که به قدرت خداوند قادر،زنده و ناظر امور است،ائمّه ما هستند.
۱۴خرداد سالروز رحلت امام بر همه مردم ایران تسلیت باد.
امام خميني هدفها و آرمانها و هر آنچه را که مي بايست ابلاغ کند،گفته بود و در عمل نيز تمام هستيش را براي تحقق همان هدفها بکار گرفته بود.اينک در آستانه نيمه خرداد سال1368 خود را آماده ملاقات عزيزي مي کرد که تمام عمرش را براي جلب رضاي او صرف کرده بود و قامتش جز در برابر او،در مقابل هيچ قدرتي خم نشده،و چشمانش جز براي او گريه نکرده بود.
ابوسعيد خدري گفت:رسول خدا_که درود و رحمت خدا بر او و خاندانش باد_روزي که مردم را به سوي غدير خم فراخواندند،دستور فرمود زير درختي را که در آنجا بود از خارها پاکسازي کردند،و آن به روز پنجشنبه بود،سپس مردم را به علي_عليه السلام_متوجه ساخت،پس دست او را گرفته بلند کرد به حدي که سفيدي زير بغل علي_عليه السلام_نمودار گشت،و به همان حالت بودند تا اين آيه فرود آمد:
«امروز دين شما را برايتان کامل کردم،و نعمتم را بر شما تمام نمودم،و مسلماني را دين شما انتخاب کردم.»رسول خدا فرمود:الله اکبر.بر اکمال دين و اتمام نعمت،والله اکبر بر اينکه پروردگار مرا به پيامبري و علي را به ولايت انتخاب نموده،پس از آن گفت:بار خدايا،دوست علي را دوست بدار،و دشمنش را دشمن بدار،و هر که او را ياري دهد ياريش ده،و هر که او را واگذارد واگذارش.
کسي که کيفيتي براي خدا قائل شد،يگانگي او را انکار کرده،و آن کس که همانندي براي او قرار داد،به حقيقت خدا نرسيده است.کسي که خدا رابه چيزي تشبيه کرد،به مقصد نرسيد.آن کس که به او اشاره کند يا در وهم آورد،خدا را بي نياز ندانسته است.
هرچه که ذاتش شناخته شده باشد،آفريده است،و آنچه در هستي به ديگري متّکي باشد،داراي آفريننده است.سازنده اي غير محتاج به ابزار، اندازه گيرنده اي بي نياز از فکر و انديشه،و بي نياز از ياري ديگران است.با زمان ها همراه نبوده،و از ابزار و وسايل کمک نگرفته است.هستي او
برتر از زمان،و وجود او بر نيستي مقدم است،و ازليّت او را آغازي نيست.با پديد آوردن حواس،روشن مي شود که حواسّي ندارد،و با آفرينش اشياء
متضاد،ثابت مي شود که داراي ضدي نيست،و با هماهنگ کردن اشياء دانسته مي شود که همانندي ندارد.خدايي که روشني را با تاريکي،آشکار را با نهان،خشکي را با تري،گرمي را با سردي،ضدّ هم قرار داد و عناصر متضاد را با هم ترکيب و هماهنگ کرد،و بين موجودات ضدّ هم وحدت ايجاد کرد،آنها را که با هم دور بودند نزديک کرد،و بين آنها که با هم نزديک بودند فاصله انداخت.خدايي که حدّي ندارد،و با شماره محاسبه نمي گردد،که همانا ابزار و آلات دليل محدود بودن خويشند و به همانند خود اشاره مي شوند.اينکه مي گوييم موجودات از فلان زمان پديد آمده اند،پس قديم نمي توانند باشند و حادثند،و اين که مي گوييم حتماً پديد آمدند،ازلي بودن آنها رد مي شود،و اينکه مي گوييم اگر چنين بودند کامل مي شدند،پس در تمام جهات کامل نيستند.خدا با خلق پديده ها در برابر عقل ها جلوه کرد،و از مشاهده چشمها برتر و والاتر است،و حرکت و سکون در او راه ندارد،زيرا او خود حرکت و سکون را آفريد،چگونه ممکن است آنچه را که خود آفريده در او اثر بگذارد؟يا خود از پديده هاي خويش اثر پذيرد؟اگر چنين شود،ذاتش چون ديگر پديده ها تغيير مي کند،واصل وجودش تجزيه مي پذيرد،و ديگر ازلي نمي تواند باشد،و هنگامي که آغازي براي او تصور شود پس سرآمدي نيز خواهد داشت،و اين آغاز و انجام،دليل روشن نقص،و نقصان و ضعف دليل مخلوق بودن،و نياز به خالقي ديگر داشتن است.پس نمي تواند آفريدگار همه هستي باشد،و از صفات پروردگار که«هيچ چيز در او مؤثر نيست،و نابودي و تغيير و پنهان شدن در او راه ندارد»خارج شود.
سرت را اگر روي پايم بگذاري،دستم را اگر در ميان موهايت گم کني،چشم هاي بسته ات را اگر به من
بدوزي،کلام مرا شايد بهتر دريابي.
آي قصه قصه قصه نون و پنيرو پسته يک زن قد خميده روي زمين نشسته يک زن قد خميده يک زن دلشکسته که چادرش خاکيه روي زمين نشسته دست ميذاره رو زانوش زانوشو هي ميماله تندتند ميگه يا علي درد ميکشه ميناله شکسته و تکيده صورت خيس و گلفام
دست ميکشه روي قبر قبرشهيد گمنام آب ميريزه روي قبر با دستاي ضعيفش قبرو ميشوره و بعد دست ميکنه تو کيفش از تو کيفش يه جعبه خرما مياره بيرون ميذاره روي اون قبر بهش ميگه مادرجون به قربون بي کسيت چرا مادر نداري؟ پنج شنبه ها به روي پاي کي سر ميذاري؟
بابات کجاست عزيزم؟ برادرت خواهرت؟ حرف بزن عزيزم منم جاي مادرت نيگا نکن که پيرم نيگا نکن مريضم تو هم عين بچّه مي بچه بي نشونم همون که رفت و با خود برده گرمي خونم ميزنه زير گريه سرش رو تکون ميده درمياره يه عکسي از کيفش نشون ميده عکسو ميبوسه وبعد ميذاره روي سرش عکس بچه خوبش عکس علي اکبرش تو هم عين بچه مي بچه بي نشونم همون که رفت وباخودبرده گرمي خونم همون که آخرين بار وقتي که ترکم ميکرد نذاشت برم دنبالش گفت که مامان تو برگرد برو کنار بابا نمي تونه راه بيادمن خودم دارم ميرم اونه که تورو مي خواد گريه ش يهو بند مياد فکر ميکنه و بامکث بغض ميکنه دوباره خيره ميشه به اون عکس دلم رضا نمي داد ولي به خاطر اون ديگه پي اش نرفتم گفتم برو مادرجون صورت من رو بوسيد برگشتش و دويدش لبخندزدم زورکي سر کوچه رسيدش تحملم تموم شد به دنبالش دويدم ولي ديگه بچه مو نديدم و نديدم وقتي رسيدم خونه باباي پيرمردش يواشي زير پتوداشتش گريه ميکردش! چه شبها که به يادش با گريه خوابم مي برد باباش چقدر زورکي بغضشو هي فرو خورد لبخندهاي زورکي بغض هاي پيرمرد کارشو آخرش کرد مرد خونم سکته کرد الهي که بميرم چشماش به در سفيد شد آخر نفهميد علي اسيره يا شهيد شد سرت رو درد آوردم؟ بگم بازم يا بسه؟ آخ الهي بميرم سنگت چرا شکسته؟ عيب نداره مادرم يه کمي طاقت بيار يه کار نو دستمه دندون رو جيگر بذار سرويسه نو عروسه دختر عذرا پيره تموم بشه،يه پولي دست منو ميگيره يه سنگ قبر خوشگل خودم برات ميارم
با فاطمه ميامو رو قبر تو ميذارم گفتم راستي فاطمه رفته به خونه بخت خيلي خوندم تو گوشش راضي شدش خيلي سخت اون نامزدعلي بودهمين علي اکبرم عينهودخترم بود صدام ميکرد مادرم راستي تو زن گرفتي؟ يا که هنوز نامزدي؟ کاشکي مادرت ميگفت هيچ وقت بهش قول ندي
راستي يادم رفت بگم از دخترم بهاره اونم شوهر کردو رفت شوهرشو دوست داره خواستگار که خيلي داشت ولي جواب نمي داد ميگفت عروسي باشه وقتي داداشم بياد براي ازدواجش داشتش خيلي دير ميشد به پاي باباش ومن اونم داشت اسير ميشد همسنگر علي بود
دامادو ميگم ننه براي من از علي يه حرفهايي ميزنه ميگه شب حمله بود تو خيبر و تو مجنون ميون تيروترکش تو اون گلوله بارون يه ترکش خمپاره خورده توي گردنش ديگه تو اون شلوغي بچه ها نديدنش همه اش چرا تو حرفام ياد علي مي افتم کجا بوديم عزيزم دخترمو ميگفتم کنار سفره عقد وقتي اونو نشوندن يادمنميره هيچ وقت وقتي خطبه رو خوندن وقتي که گفتن عروس رفته که گل بچينه با گريه گفت که رفته داداششو ببينه دوباره وسه باره جلوي چشم داماد تمام جبهه رو گشت گريه کردو جواب داد رويم سياه مادرم سرت رو درد آوردم آخ،آخ،راستي ببينم قرص قلبمو خوردم بغضي کردو دستاي لرزونو کرد تو کيفش دستاي پينه بستش اون دستاي ضعيفش دست هايي که جا داره آدم براش جون بده اون دستاي ضعيفش که عرشو تکون ميده اون دستاي ضعيفي که پرشده ز پينه اون دستاي ضعيفي که مردآفرينه دست گذاشت رو زانوش همون کوه عشق وصبر با ياعلي بلند شد بلند شد از روي قبر گفت که ديگه بايد برم قرص هامو نخوردم حلال بکن عزيزم سرت رو درد آوردم بازم ميام کنارت عزيزکم شنيدي؟ تو هم عين بچه مي بوي اکبرو ميدي هي اشکهاي پيرزن زصورتش ميچکيد دور شداز سر قبر سر قبر اون شهيد شهيدي که سکته کرده بود باباي پيرمردش خواهر اون وقت عقد همه ش گريه ميکردش
اون که تا حالاغير از فاطمه ماادر نداشت خورده بود،توگردنش روي تنش سر نداشت دستهاي اون شهيد به پشت مادرش بود مادر نفهميدکه اون علي اکبرش بود مادرو همراهي کرد گفت که مهربونم غصه نخور مادرم تمامشو مي دونم آي قصه قصه قصه نون و پنيرو پسته
خواهري که با گريه سر سفره نشسته يک زن قد خميده سنگ قبر شکسته گريه هاي پيرمرد بگم بازم يا بسه؟
ابوالفضل سپهر
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by masihezaman.blogfa.com