تبليغاتX
مسیح زمان

مسیح زمان

به وبلاگ بسیج دانشگاه پیام نورساری خوش آمدید

الهي حرفهايم اگر مشوش   است،از ديوانه پراکنده خوش است.
الهي خوابهاي ما تبديل به بيداري بفرما.
الهي آنکه سحرندارد از خود خبر ندارد.
الهي يقينم را زياد گردان واضطرابم را به اطمينان مبدل کن وآني راکه در آخر خواهي کني
در اول کن که شفاعت آخرين از آن ارحم الراحمين است.
الهي خدا خداگفتن مجازي ماکه اين همه برکت دارد اگربه حقيقت گوييم چون خواهدبود.
الهي چون است که اندوه تو مايه دل شادي است وبندگي توبرات آزادي؟
الهي ازتو شرمنده ام که بندگي نکردم وازخود شرمنده ام که زندگي نکردم                                          واز مردم شرمنده ام که اثر وجودي ام براي ايشان چه بود.
                                                                                             الهي نامه حسن زاده آملي
نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |

                                                        !!...ايمان...!!               

اولين بارکه ازته دل اين جمله راگفتم ضرورتش براي من روشن شده بود:
«بارخداوندالحظه اي ماراتنهامگذار»هدايت راومراقبت راازسوي اومي توان ديد.
حالاخودموني تر...حيفه که آگاهانه زيرسايش نباشيم...يعني خودمون بخوايم و
خودمون بدونيم.يعني ايمان داشته باشيم...يادمه بعدش گفتم:خدايادلامونوبانور
ايمان روشن کن.راستي يه مثال خيلي جالب:«خدانورآسمانهاوزمين است.داستان
نورش به مشکاتي ماندکه درآن روشن چراغي باشدوآن چراغ درميان شيشه اي
که تلالوآن گويي ستاره ايست درخشان وروشن ازدرخت مبارک زيتون،باآنکه شرقي
وغربي نيست شرق وغرب جهان بدان فروزان است وبي آنکه آتشي زينت آن رابرافروزد
خودبه خودجهاني راروشني بخشدکه پرتوآن نورحقيقت برروي نور معرفت قرار گرفته
و اوهرکه رابخواهدبه نورخودهدايت کندواين مثل هاراخدا براي مردم هوشمندمي زندو
خدابه همه امور داناست.
                                                          (نور35...ترجمه:استادمهدي الهي قمشه اي)

               ازنوشته هاي بهنام عزيزي_دانشجوي مهندسي صنايع شهيدباهنرکرمان

نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |


امام صادق(ع) مي فرمايد:صاحب اين امر(عج)در ميان آنان راه مي رود،در بازارشان رفت وآمد مي کند
روي فرشهايشان گام بر مي دارد ولي او را نمي شناسند.
                                                                                          بحارالانوار ج52 ص154
نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |

سالهامي گذردولي غمهاي اوپايان نيافته وهرروزمصائب جديدي برقلب مهربانش سنگيني مي کند.
عزيز زهرا(س)که چشمهايش بدرمانده تاماازسفرگناه بارآييم ونگوييم اوغائب است که مابه سفرغفلت
رفتگان ازاوغائبيم وازاوبي خبر.همه هزاروصدواندي سالي ازشروع غيبتش دريک طرف وزمان مابه يک
طرف،مصيبتي جديدبراو واردوغمهايش رادوچندان ساخته.اودههاوصدها سال تنهاي تنهازيست ولي
زندگي اودرزمان ماتنهاترين تنهائي رابراي اورقم زده است.اودراوج تنهائي به سرمي برد.
آياشهداي گرانقدربه مانياموخته اندزندگي يعني فداکردن جان ومال براي امام زمان(ع).آياشهداءکه اين
درس راباخون خودنوشته اندبه مانياموخته اندفداکردن جان ومال تنها ازدست دادن بدن نيست بلکه هنرمردان آن است که اگرشهادت بدني نصيبشان نشد بافداکردن خواسته هاي دل وآبرو ومقام واموال
فدائي امام زمان شوند.زمان مااوج تنهائي آنحضرت است چراکه باپيروزي انقلاب بزرگ اسلامي برسر
کلاس آنحضرت نشسته ايم ونمرات خوب ودرس خواندن ممتازشهداي عزيزمان راديده ايم.ولي پس از
آن سرگرم کارهاي خودشده ايم وگمان کرده ايم معلم عزيزمان درکلاس حاضرنيست.گفته ايم اوغائب
است واين رابهانه اي براي بازيهاي کودکانه خوددرکلاس قرار داده ايم.پس زمان ماکه دراين گوشه مدرسه بزرگ کره زمين يعني ايران کلاسي شکل گرفت ومعلم بزرگمان حضرت بقيةالله(ع)بادست
عنايتش درسهايي رابرتخته سياه آن ثبت نموداوج تنهائي آنحضرت است.
زيرااگردرهيچ کجاي اين مدرسه کلاسي دائرنمي شداينقدرغصه نداشت وميگفتيم مردم،همه به سوي دنياوماديات رفته اندوانتظارچنداني ازآنان نيست.
ولي با اينهمه لطف وعنايت واينکه آنحضرت ماشيعيان رالايق برپائي اين کلاس دانسته اندديگرغفلت
ازآنحضرت چرا؟
چراهنوز پس ازحدودبيست وهفت سال ازبرپائي اين کلاس جوانان ومردان وزنان ماعموماًازآنحضرت
غافلندواورادرزندگي خود دخيل نمي دانندوگمان مي کنندهنوز خيلي مانده امام زمان(ع)ظهوربفرمايند
همانطورکه ماحق نداريم زماني براي ظهور آن بزرگوارتعيين کنيم،همچنين حق نداريم ظهورمقدسش
رادور ومربوط به زمانهاي آينده بدانيم که هردوي اينها ازصراط مستقيم خاندان عصمت وطهارت خارج
است.مامعتقديم انقلاب بزرگ اسلامي ماطلوع سپيده اي بودکه برافق تاريک زمان،زمان دوري ازنور
خدا،خوردونويدطلوع خورشيد جمال امامي را دادکه همه انبياء واولياء منتظر اويند.
ماکه بايک گردش يکپارچه دراين انقلاب بسان کره زمين بسوي آن خورشيدهدايت رونموديم وباعث
شديم نورمقدسش برافق جهان دور ازمعنويت بخوردچراتدريجاً ازاين گردش سست شده وخورشيدرا
فراموش نموده ايم.
پس ازاينهمه لطف ومحبت ازمابسي عجيب است صاحب نعمتهاي خودحضرت بقيةالله را اينچنين
فراموش کنيم وهمچنانکه براي حرکتهاي گسترده فرهنگي_تبليغاتي قدم برمي داريم براي آنحضرت
قدم برنداريم وتنهادرنيمه شعبان(آنهم بخاطرميلادمسعودش)يادي،آنهم بسيارمختصرازاوداشته باشيم.
                                                                                                        عليرضانعمتي
نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |


جناب حکيمه خاتون خواهرامام هادي نقل کرده اند:بعدازرحلت امام علي النقي(ع)امام حسن -
عسگري(ع)بجاي پدرنشست.من هم مانندگذشته که به ديدارامام علي النقي (ع)مي رفتم
به ملاقات اونيز مي رفتم.يک روزکه به خانه آن حضرت رفتم،نرجس آمدکفش ازپايم درآوردوگفت:
«اي بانوي من!بگذارکفش شمارابردارم.»گفتم:بانووسرورمن توهستي!بخداقسم نمي گذارم وخدمت
تورارضايت نمي دهم،من خدمت به شمارابه روي چشم مي پذيرم.چون امام گفتگوي ماراشنيد،
فرمود:«عمّه!خداپاداش نيک به تومرحمت فرمايد.»من تاغروب آفتاب خدمت امام (ع)بودم وبانرجس
صحبت مي داشتم،آنگاه خواستم که لباس پوشيده بروم.امام فرمود:عمّه!امشب رادرنزدمابمانيدکه
دراين شب مولودمبارکي متولدمي شودکه زمين مرده رازنده مي گرداند.گفتم:اين مولودمبارک ازچه
زني خواهدبودمن که چيزي درنرجس نمي بينم.فرمود:بااين وصف از نرجس خواهدبود.
پس ازآن من نزدنرجس رفتم واورامعاينه کردم،اثري ازحمل دروي نديدم،لذارفتم موضوع را به امام(ع)
اطلاع دادم.حضرت تبسم نمودوفرمود:عمه!موقع طلوع فجراثرحملش آشکارمي شودزيرا اومانندمادر
موسي است که اثرآبستن دروي مشهودنبودوتاموقع تولدموسي هيچکس اطلاع نداشت زيرافرعون
براي دست يافتن به موسي شکم زنان باردار را مي شکافت.اين هم مانندموسي است که دشمنان ونظام طاغوتي درصددکشتن اومي باشند. حکيمه مي گويدکه:تاهنگام طلوع فجرپيوسته مراقب
نرجس بودم اودرکنارمن خوابيده بودوگاهي ازپهلوبه پهلوي ديگرمي گشت نزديک طلوع فجرناگهان
برخاست ومضطرب بودمن بسوي اوشتافتم واورادرآغوش خودگرفتم وبه سينه چسبانيدم ونام خدا
رابراوخواندم.امام(ع)باصداي بلندفرمود:عمه!سوره «اناانزلناه»رابراوقرائت کن.ازنرجس پرسيدم:حالت
چگونه است؟گفت:آنچه آقافرمود،ظاهرشد.چون به قرائت سورهاناانزلناه پرداختم آن جنين نيزدرشکم
مادربامن مي خواند.بعدبه من سلام کرد،چون صداي اوراشنيدم وحشت کردم،امام حسن عسگري-
(ع)صدازد:عمه!ازکارخداوندتعجب نکن که ذات حق،ماراازکوچکي باحکمت گوياودر روي زمين،حجت خودمي گرداند.هنوزسخن امام تمام نشده بودکه نرجس ازنظرم ناپديدگشت مثل اينکه ميان من واو
پرده اي آويخته.ازاين روفريادکنان بسوي امام شتافتم.حضرت فرمود:عمه!برگردکه اورادرجاي خويش
خواهي ديد.چون مراجعت کردم چيزي نگذشت که پرده برداشته شدوديدم نوري ازوي مي درخشدکه
ديدگانم راخيره مي کندپس ازآن ديدم طفلي سجده مي کند.بعدروي زانونشسته درحالي که انگشتان
بسوي آسمان داشت گفت:«اشهدان لااله الا الله وانّ جدّي رسول الله وانّ ابي اميرالمؤمنين...»
آنگاه تمام امامان رانام بردتابه خودش رسيدوسپس گفت:«اللهم انجزلي وعدي واتمم لي امري وثبّت
وطأتي واملاءالارض بي قسطاوعدلا...»يعني:خداونداآنچه رابه من وعده فرموده اي مرحمت کن وامر
مرابه اتمام رسان وقدمهايم راثابت بداروبوسيله من زمين راپرازعدل ودادنما.دراين هنگام امام حسن-
عسگري باصداي بلندفرمود:عمه!اورابگيرونزدمن بياور.
چون اورابغل گرفته،نزديک پدربزرگوارش بردم به پدرخودسلام کرد.حضرت نورديده اش راگرفت وزبان
مبارک راروي چشمهاي اوماليدتاديده گشودوسپس زبان دردهان وگوشهاي طفل نهادو اورادردست
چپ گذاردوبدينگونه وليّ خدادردست پدرنشست.آنگاه دست برسراوکشيدوفرمود:«فرزندم!به قدرت
خدابامن سخن بگو!»آن نوزادعزيزگفت:«اعوذبالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم ونريد
ان نمنّ علي الّذين استضعفوافي الارض ونجعلهم ائمةونجعلهم الوارثين ونمکّن لهم في الارض ونري
فرعون وهامان وجنودهمامنهم ماکانوايحذرون.»
يعني:وخواهيم منت نهيم برآنانکه ناتوان شمرده شده انددرزمين وبگردانيمشانپيشوايان وبگردانيمشان
ارث برندگان وفرمانرواييشان دهيم درزمين وبنمايانيم فرعون وهامان وسپاههاي ايشان راازآنان آنچه
بودندکه مي ترسيدند.  آنگاه برپيغمبراکرم واميرالمؤمنين وسائرائمه معصومين(ع)تاپدرش(ع)درود
فرستاد.ناگهان ديدم مرغاني چنددورسراودرپروازند.امام(ع)يکي ازمرغان راصدازدوفرمود:اين طفل را
نگهداري نموده وهرچهل روز به مابرگردان.مرغ اورابرداشت وپروازنمودوسايرمرغان نيزبه دنبال اوبه
پروازدرآمدندومن شنيدم که امام حسن عسگري(ع)مي فرمود:تورابه خداي مي سپارم که مادر
موسي فرزندخودرابه اوسپرد.نرجس خاتون بگريست،امام فرمود:آرام باش که به جز ازپستان توشير
نمي مکد.عنقريب اورادرنزدتومي آورندهمانطورکه موسي رابه مادرش برگردانيدند.
خداونددرقرآن مي فرمايد:فرددناه الي امّه کي تقرّعينهاولاتحزن.
يعني اورابسوي مادرش بازگردانيديم تاديده اش روشن شودومحزون نگردد.
حکيمه مي گويد:ازامام پرسيدم:آن مرغ چه بود؟فرمود:روح القدس که مراقب ائمه است وبه امر
خداوندآنهارادرکارهاموفق ومحفوظ مي داردوباعلم ومعرفت پرورش مي دهد.بعدچهل روزبچه رانزد
برادرزاده ام برگردانيدند.حضرت مراخواست،چون به خدمتش رسيدم ديدم بچه جلوپدرراه مي رود.
عرض کردم:آقا!اين طفل که دوساله است.امام تبسم کردوفرمود:فرزندان انبياءواولياکه داراي منصب
امامت وخلافت هستند،نشوونماي آنان باديگران فرق دارد.کودکان يک ماهه ما،مانندبچه هاي يکساله
ديگران مي باشند.کودکان مادرشکم مادرحرف مي زنندوقرآن مي خوانندوخداراپرستش مي کنندودر
ايام شيرخوارگي فرشتگان به پرستاري آنها مشغول وهرصبح وشام براي اطاعت فرمان آنان فرود
مي آيند.  من هرچهل روزآن طفل نازنين رامي ديدم تاآنکه چندروزپيش ازوفات پدرش اورابه صورت
مردي ديدم ونشناختم لذاازامام پرسيدم:اين کيست که مي فرماييد پيش روي اوبنشينم؟فرمود:او
پسزنرجس است که بعدازمن جانشين من خواهدبود.من بيش ازچندروزديگرميان شمانيستم،بعدازمن
از وي فرمانبرداري کنيد.
                                                                 زيباترين داستان جهان«سيدمحمدباقرموسوي»
نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |

مرحوم حاجي نوري درکتاب نجم الثاقب ازعالم جليل زين العابدين سلماسي شاگرد خصوصي سيّد-
بحرالعلوم نقل مي کندکه فرمود:درخدمت سيّدبحرالعلوم به حرم مطهر امام هادي وامام حسن عسگري(ع)در سامرا مشرف شديم وماچندنفربوديم که با او نماز مي خوانديم.در رکعت دوم بعد از
تشهدکه مي خواست براي رکعت سوم برخيزد حالتي به او دست داد که توقفي نمودوبعداز چند
لحظه برخاست.بعداز نماز همه ما تعجب کرده بوديم ونمي دانستيم چرا آن عالم بزرگ در وسط نماز توقف کرده است وکسي جرأت نداشت که علت راجويا شود.وقتي به منزل آن بزرگوار برگشتيم،
سرسفره يکي از سادات به من اشاره کردکه علت آن توقف راسؤال کنم.گفتم:توازمن به آن جناب
نزديکتري.سيّدبحرالعلوم متوجه ماشدوفرمود:باهم چه مي گوئيد؟من که ازهمه رويم به آن جناب
بازتر بود گفتم:اين سيّدمي خواهد بداند،سرّ آن توقف در حال نماز چه بوده است؟
ايشان فرمودند:من وقتي درحال نماز بودم ديدم حضرت بقيةالله (ع)براي زيارت پدربزرگوارش وارد
حرم مطهرشد،من ازمشاهده جمال مقدس آن حضرت مبهوت شدم ولذا آن حالت که مشاهده نموديد
به من دست دادومن به ايشان نگاه کردم تا آنکه آن حضرت از حرم بيرون رفتند.
همچنين ازسيّدبحرالعلوم نقل مي کنند که شخصي به نزد ايشان آمدوپرسيد:آيا شما امام زمان(ع)
را ديده ايد؟سيد به شيخ سلماسي آهسته گفت:چه بگويم درجواب اين مرد درحالي که امام عصر(ع)
بارها مرا درآغوش گرفته وبه سينه خود چسبانده است.                 
                                                              ملاقات با امام زمان درعصرحاضر(ابوالفضل سبزي)
نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |


امام خميني(ق س)در بيان هدف اصلي انبياء چنين مي فرمود:
هريک از انبياکه آمدند براي اجراي عدالت آمدند ومقصدشان هم اين بودکه اجراي عدالت را در همه عالم بکنند لکن موفق نشدند.حتي رسول ختمي(ص)که براي اصلاح بشر آمده بودوبراي تربيت بشر آمده بود،باز در زمان خودشان موفق نشدند به اين معنا وآن کسي که به اين معنا موفق خواهد شدو
عدالتي که مردم عادي مي فهمند که فقط قضيه عدالت در زمين براي رفاه مردم باشد بلکه عدالت در تمام مراتب انسانيت....حضرت صاحب(ع)اين معنا را اجرا خواهد کرد ودر تمام عالم زمين راپر از عدل وداد خواهدکرد به همه مراتب عدالت،به همه مراتب دادخواهي...
انبياء يک روزشان براي خودشان صرف نشده است.يک ساعتشان توجه به خودشان نبوده.همه توجه به اين بوده است که اين مريضها را،اينهايي که دارند خودشان رابه چاه مي اندازند،اينهايي که دارند خودشان رابه عاقبتهاي بسيار بد مي اندازند،اينها رانجات بدهند.
انبياءواوليايي که راهها را مي دانستند،عواقب را مي دانستند،براي بشر غصه مي خوردندوجانفشاني
مي کردند که مردم رانجات بدهند.
انبياي خدابراي اين مبعوث شدندکه آدم راتربيت کنند،انسان بسازند،بشر را از زشتيها،پليديها،فسادهاو
رذايل اخلاقي دور سازندوبا فضايل وآداب حسنه آشنا کنند.
اين همه انبياءآمده اندودعوت کردندوکشته شدندجنگها کردندوزحمتها کشيدند،فقط براي اين بود که
مستکبرين را کنار بزنند وتوده هاي مردم را براي آنها رفاه حاصل کنند يا مقصد بالاتر از اينهاست؟
خداي تبارک وتعالي که انبياءرا فرستاده است براي تعمير دنيا فقط فرستاده است يامقصدبيشتر از اينهاست،بالاتر از اينهاست؟
اگر انبياءرا ما استثنا بکنيم ازبشر،از اول انبيايي درکار نبودندوبشر خودش خود به خود بزرگ ميشد،اگر اين طور بود،تمام بشربه هلاکت وبه نابساماني مي رسيدوروي خوش دربين بشر اصلاًپيدا نمي شد.
الان که مي بينيد که يک عدد بسياري از مردم خوب هستند وآن توده هاي مردم است،اين از برکت همان تربيتهاي معنوي انبياي خداست.تربيتهاي معنوي انبياي خدا،در عين حالي که همه قبول نکردند اين تربيت را،مع ذلک آنقدر در دنيا نور افکنده است که توده هاي مردم،توده هاي ضعيف مردم همه
خوب هستند.کمتر در آنها اين فسادها پيدا مي شود.
اساساًانبياي خدا(ص)ميعوث شدند براي خدمت به بندگان خدا،خدمتهاي معنوي وارشادي واخراج بشر
از ظلمات به نور وخدمت به مظلومان وستمديدگان واقامه عدل،عدل فردي واجتماعي.
تمام انبياء معلمها هستندوتمام بشر دانشجو.انبياءمکتبي دارند که درآن مکتب مي خواهند اين موجود
دوپايي که بدترين موجودات است واگر رها بشود خطرناکترين موجودات عالم است،اين رابه راه مستقيم،به صراط مستقيم هدايت کنندو اجراي اين امر راهم خودشان متکلفند.

نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |


به مدينه که درآمديم طفل اسلام ازآب وگل درآمده بود،اگرچه به بهاي شعب ابي طالب،به بهاي خون دلهاي تو،به بهاي دندان پيامبر،به بهاي زخمهاوشهداي مکرر.واين آرامش مدني،پس ازآن طوفان سهمگين مکي،به من مجالي بخشيدتاتورا؛برترين دخترعالم راازپدرت رسول خدا،خواستگاري کنم.دست که برکوبه دربردم همه وجودم ازحجب وحيابه عرق نشست.پيش از آنکه ام سلمه جوياي کوبنده درشود،صداي گرم پيامبربرگوش جانم نشست که فرمود:دررابرايش بازکن ام سلمه.وبگوکه داخل شود.اومردي است که خداورسول تواماًبدوعشق مي ورزند.بازکن دررابراي او.
ام سلمه سوال کرد:پدرومادرم به فدايت،توهنوزنديده اي که کيست پشت درواينگونه ازاوتمجيد
مي کني؟پيامبرفرمود:دست کم مگيرآن کس راکه اکنون پشت اين درايستاده.اوبرادرمن وپسرعموي من ومحبوب ترين خلايق درنزدمن است.
سلام کردم وبه امرپيامبرزانوبه زانوي اونشستم.سرم راازسرحيابه زيرانداختم ونگاهم راازشرم برزمين
زيرپاي پيامبردوختم.آن داناي ماضي ومستقبل به يقين مي دانست که من به چه نيت وحاجتي امروز
به خانه اودرآمده ام،اماپرسيد:انگارباکوله بارحاجتي آمده اي.کوله بارتقاضاي خويش رابرزمين اجابت من بگذارکه هرحاجت تودرنزدمن بي چون وچرابرآورده است.چه مي گفتم؟گفتم:«پدرومادرم به فدايت
نيازبه گفتن نيست که تونه پسرعموکه پدرومربي ومقتداي من بوده اي،مراازعمويت وپدرم ابوطالب  ومادرم فاطمه بنت اسد،درآن حال که کودک بودم ونارس گرفتي،به غذاي خويش تغذيه ام کردي،به ادب خويش مؤدبم ساختي وازپدرومادرم برمن دلسوزترومهربانتربودي.خدامرابه تووبادستهاي توهدايت کردوازگمراهي وشرکي که خويشان من برآن بودندرهايي بخشيد.وبه خداسوگندکه تويارسول الله
پشت وپناه وذخيره من دردنياوآخرت بوده وهستي.دوست دارم که خدابيش ازاين مرابه حضورتوپشتگرمي ببخشد.مرانيازبه کاشانه وهمسري است که سکينه وآرامش رابرايم به ارمغان بياورد.»وازشدت حجب،سررابيشتردرخويش فروبردم وآهسته ادامه دادم:من امروزبه خواستگاري دخترگرانقدرت فاطمه آمده ام.ميان اين خواهش واجابت چقدرفاصله است؟
چهره پيامبربازوبازترشدوتبسمي شيرين برلبان اونشست واين کلمات دوست داشتني ازميان لبهاي مبارک او تراوش کرد:بشارت بادبرتواي ابوالحسن که پيش پاي تو جبرئيل بر من فرودآمدوپيام آوردکه پيوندتووفاطمه را خداوند جَلُ وَعَلا،درآسمانها منعقدکرده است...
آنگاه ازآمدن صرصائيل گفت وخطبه خواندن راهيل برمنبر عرش و...رازهاي بسيارديگر وسپس با
خنده اي مليح فرمود:خوب،چيزي هم با خود داري براي تشکيل زندگي؟
گفتم:پدر ومادرم به فدايت هيچ چيز من بر تو پوشيده نيست،مرا شمشيري است وزره وشتري وغير از اينها از مال دنياهيچ ندارم.پدرت فرمود:شمشيرعصاي دست توست،توبه داشتنش ناگزيري،که درراه خداجهادمي کني ودشمنان خداراباآن به ديارعدم مي فرستي.شترهم ابزارکارتوست،باآن نخلستانهاي
خودواهلت راآبياري مي کني وبدان بارسفرمي کشي.همان زره راکابين فاطمه قراربده،من به همان راضيم،اماتو،توازمن خشنودهستي؟    عجب سؤالي!گفتم:بله،پدرومادرم به فدايت،تومراغرق در
بشارت وسرورکردي.توهميشه فرخنده فال ومبارک بال وکمال مندبوده اي،سلام خدابرتو.
پيامبرفرمود:باني اين پيوندآسماني به گفته امين الملائکه،خداوند-جل وعلاست-ومافقط مجري اين عقدبرروي زمينيم،بروبه سمت مسجدومردم رادراين شادي آسماني سهيم کن.من نيزبه دنبال توخواهم آمدوعقدرادرپيش چشم خلايق جاري خواهم ساخت تاچشم توبدان روشن شودوچشم دوست داران تودردنياوآخرت بدان روشني گيرد.
وقتي پيامبربه مسجددرآمد،بلال رافراخواندوبه اوفرمود:مهاجرين وانصاررابگوکه جمع شوند.وقتي همگان گردآمدند،پيامبربرفرازمنبررفت وفرمود:«حمدوسپاس خاص خداوندي است که به نعمتش ستايش مي شودوبه قدرتش پرستش.درحاکميتش اطاعت شونده است ودرعقوبتش وحشت انگيز.آنچه نزداوست مطلوبست وفرمان اودرزمين وآسمان نافذ.اوکسي است که خلايق رابه قدرت خويش آفريدوبه احکام خويش متمايزساخت وبه دين خويش عزتشان بخشيدوبه واسطه پيامبرخودمحمد(ص)
گراميشان داشت.سپس خداوندتبارک وتعالي ازدواج راپيوندي ديگرقراردادوفرماني واجب.
به واسطه ازدواج،خويشاوندي رامحکم وخلايق رابدان ملزم ساخت.فرمودخداوندمبارک نام وعالي مقام:واوست که ازآب،بشري آفريد،سپس براي اوتباروپيوندي قرارداد،که پروردگارتوقادري بي همتاست.اي خلايق!پيام هم اکنون جبرئيل اين بودکه خداي من-عزوجل-ملائکه رادربيت المعمورگردآوردوهمه راگواه گرفت که دخت پيامبرش فاطمه رابه بنده خودعلي بن ابيطالب تزويج فرمود.ومرافرمان دادکه ازدواج اين دورادرزمين برپاسازم.شمارابدين امرگواه مي گيرم»
سپس نشست وبه من فرمود:علي جان برخيزوخطبه ات رابخوان.من برخاستم ودرمحضرخداوپيشگاه
رسول وملاء خلايق،خطبه خواندم.وقتي ازفرازمنبرفرودآمدم،پدرت راشادمان ترازهميشه يافتم.
پدرت فرمود:علي جان!آن زره رابفروش تاهرچه زودترتووفاطمه راسروسامان وسرانجام دهيم.اين رابارهاشنيده اي که رفتم وزره رابه يکي ازاصحاب فروختم،آن صحابي وقتي دريافت که من به چه نيت زره رادرمعرض فروش نهاده ام،پول وزره،هردورابه اصراربه من دادوگفت:تواکنون بدين هردونيازمندتري تامن.اين هديه من براي ازدواج تو.
وقتي ماجراراباپدرت گفتم برايش دعاکرد،پول رابه تني چندازاصحاب دادوگفت:اين راببريدوآنچه يک زندگي بدان آغازمي شودتهيه کنيدوبياوريد.
پول شصت وسه درهم بود،يک پيراهن سفيد،يک مقنعه،يک حوله،يک تختخواب،دوتشک،چهاربالش
يک آسياي دستي،يک کاسه مسي،يک مشک آب،يک طشت،يک کاسه گلي،يک ظرف آبخوري،يک
پرده پشمي،يک ابريق،يک سبوي گلي،دوکوزه سفالين،يک پوست به عنوان فرش ويک عباهمه ابزارتوشدبراي تشکيل يک زندگي.وقتي اينهاراپيش روي پدرت نهادند،اشک درچشمانش حلقه زد،
دستهاي مبارکش رابه سوي آسمان بلندکردودعافرمود:خدايا!به اهل بيت من برکت عنايت کن واين
ازدواج رابراي کساني که اکثرظرفهايشان گلي است مبارک گردان.
خداوندبرمقام تودرنزدخويش بيفزايدفاطمه جان که برترين زنان عالم بودي وبه کمترين مايحتاج اززندگي
قناعت فرمودي.من دنياراپيش ازازدواج،طلاق گفته بودم وسختي دنيادرمذاقم عين حلاوت بود،اماتو
دختري که درسن جواني،درسن آرزوهاي شيرين،پابه خانه من مي نهادي،چگونه آن همه سختي رابرجان خويش خريدي ولب جزبه مهرودهان جزبه شکرنگشودي.زيستن باکسي که به دنياجزباديده
غضب نمي نگردساده نيست.حتماًکسي چون فاطمه،چون توبايدکه زيستني اينچنين سخت وطاقت سوزرابتواند.
بيش ازيکماه ازعقدمان مي گذشت ومن هنوزتورادرخانه نداشتم وشرم مي کردم ازاينکه باپدرت در
اين باره سخن بگويم.يک روزبرادرم عقيل به خانه مان آمدوگفت:برادر!چرافاطمه راازپدرش نميخواهي
تازندگي تان سامان بگيردوچشم ماودوستان توبه وصلت شماروشني پذيرد.
گفتم:اشتياق من دراين باره کم نيست،اما حيا مي کنم که با پيامبر در ميان بگذارم.
عقيل مرا سوگند داد که برخيزم و با او به خانه شمابيايم وتراازپدرت بخواهم.درراه باام يمين وام سلمه
مواجه شدم،آنهاگفتند:اين کاررابه مابسپاريدکه زنان اموري اينچنين رابهترکارسازي مي کنند.
مادرپشت درايستاديم وآنان پيام آوردندکه پيامبرتورافرامي خواند.
من حياداروشرمسارپيش رفتم ودرکنارپيامبرنشستم.پيامبرمهرآميزفرمود:
علي جان!مي خواهي فاطمه رابه توبسپارم؟ گفتم:بله،سروجان به فدايت.
فرمود:باهمه ميل واشتياقم علي جان!هم همشب يک مهماني مختصربگيروهمسرت راببر.
سعدگوسفندي هديه کرد،تني چندازاصحاب ذرت آوردند،من هم با ده درهمي که پيامبربه من داده بود
روغن وخرماوکشک خريدم وسفره اي گسترده شد.پيامبرفرمود:برو وهرکه رامي خواهي دعوت کن،
اماخانه کوچک است،بگوکه ده نفر-ده نفربيايندغذابخورندوجايشان رابه ديگران بدهند.
من به مسجدرفتم وهرکه راکه ديدم،دعوت کردم،بزودي خبر به ديگران رسيدوجمعيت ازگوشه وکنار
مدينه راهي ضيافت شد.پيامبردرکنارظرف غذانشسته بودوبادستهاي مبارکش براي ميهمانان غذا
مي کشيد،صدهانفرآمدندوخوردندورفتندوغذابه برکت دستهاي پيامبرهيچ کم نيامد.
بعدبراي من وتوغذايي کشيدوکنارنهاد.وقتي ميهمانان همه رفتند،توراومرافراخواند،دستهايمان را اول
برسينه اش نهادوبعددردستهاي هم.ميان چشمهاي هردومان رابوسه دادوبه من فرمود:
علي جان!همسرت خوب همسري است.  وبه توفرمود:فاطمه جان!شوهرت،خوب شوهري است.
دخترم مبادانگران باشي ازفقرشوهرت.فقربراي من واهل بيت من مايه افتخاراست.
دخترم من تورابه بهترين مرد روي زمين شوهرداده ام،همسرت بزرگ دنياوآخرت است.
دخترم مباداکه ازشويت نافرماني کني،شوهرت مسلمان ترين،عالم ترين وحليم ترين خلق روي زمين
است.دخترم ذخايردنياوآخرت رابرپدرت عرضه کردند،بي آنکه هيچ ازمقامش درنزدخداوندبکاهند،اما من
نپذيرفتم وتن به مال وثروت ندادم.دخترم!قدرعلي رابدان.
ومرابه خلوت بردوفرمود:علي جان!بافاطمه ام مهربان باش.بااونيکي کن.به اومحبت کن که اوپاره تن
من است ومن به ملالت اوملول مي شوم وبه شادي اش مسرور.شمادوتن رابه خدامي سپارم واورا
برشماخليفه مي گردانم.   ماراتنهاگذاشت،دررابست وازپشت درنيزمارادعافرمود:
خداوندشماونسل شماراپاکيزه گرداند،من دوستم بادوستان شما ودشمنم بادشمنان شما.وبه خدايتان مي سپارم.
والله که خانه تو،خانه سکينه وآرامش بودومن هرگاه به خانه درمي آمدم،يک نگاه توتمامي غمهاوغصه هاراازدلم مي زدود.ومن کلام پيامبررادرزندگي باتو،بيشتروبهترازهرکس ديگر دريافتم که
فرمود:«جهادزن،خوب همسرداري است.»وچه کسي مي تواندنقش تورادراستحکام گامهاي من و
قوت بازوهاي من وصلابت شمشيرهاي من انکارکند؟تواگرنبودي من باچه کسي مي توانستم زندگي
کنم؟جزدل آسماني توکدام آشيان دلي مي توانست روح مرادرخويش جاي دهد؟وجزمن چه کسي مي تواندقدرومنزلت تورابشناسدکه نه سال تمام باتوزندگي کرده ام وجزصفات الهي وخلق وخوي
محمدي هيچ ازتونديده ام؟

نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |

دانشمندبزرگ معتزلي ابن ابي الحديدمدائني(درگذشته655ه.ق)درمقدمه شرح خودبرنهج البلاغه گويد:چه بگويم درباره مردي که دشمنانش همگي به فضل او اقرارآوردند؛وازانکارمناقب وپوشاندن
فضائلش ناتوان گشتند،توخوب مي داني که بني اميه برشرق وغرب بلاداسلامي سلطه يافتندوبا
داشتن آن قدرت؛براي خاموش کردن نورمولاوپاشيدن بذردشمني اودردلهادست به هرحيلتي زدند؛
وچاره هاانديشيدند؛ماننداينکه تهمت هاوافتراها درباره اش ساختندواورابربالاي منابرناسزاگفتند[والعياذ
بالله]مدح کنندگان اوراتهديدنمودند؛تمامت اين کارهاجزبلندي وعظمت بروي نيفزود؛همانندمشک که هرچه پوشيده شودبوي خوش آن بيشترنشرگردد؛يامانندخورشيدکه باکف دستان نتوان آن راپوشاند
ويابه سان روشني روزکه اگرچشمي آن رانبيند،چشمان بسيارآن راببينند.


ازکتاب امالي مجلس اول حديث2:
«عن أبي هريره من صام يوم ثمانيه عشره من ذي الحجة کتب الله له صيام ستّين شهراًِ؛وهويوم غديرخمّ لمّاأخذرسول الله-صلي الله عليه وآله-علي بن أبي طالب-عليه سلام-وقال:ألست أولي بکم
من أنفسکم؟قالو:نعم يارسول الله؛قال:من کنت مولاه فعليّ مولاه.فقال له عمر:بخ بخ!يابن أبي طالب
أصبحت مولاي ومولي کل مسلم.فأنزل الله عزّوجل:اليوم أکملت لکم دينکم.»

ابوهريرة گفت هرکه روزهيجدهم ذيحجه راروزه بداردخداوند ثواب روزه شصت ماه رابرايش بنويسدوآن
روزغديرخم است،روزي که رسول خدا(ص)دست علي(ع)راگرفتوفرمود:آيامن ازمؤمنان به خودشان
اولي نيستم؟گفتند:بلي يارسول الله؛فرمود:هرکه رامن مولايم علي اورامولاست،عمربه اوگفت:
به به اي پسرابوطالب مولاي من ومولاي هرمسلمان گرديدي.پس خداي عزوجل اين آيه رافرستاد:
«امروزدين شمارابرايتان کامل کردم.»
                                                                       ارمغان غدير(استادعبدالله فاطمي نيا)

نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |

دربيابان وحشتزاي عدم،مسافري سرگردان راهي طولاني وتاريک رادرپيش گرفته،آهسته به جانب
دنيا روي نهاده بود.گاهي بصورت شيره در شريان نباتات روان مي شد و زماني مانند شير،ازخون و
گوشت حيوانات سرچشمه گرفته در نهرهاي باريک رگ راه باز مي نمود،تا به خليج پستان فروريخت.
عاقبت به شکل قطره آبي که آن را نطفه ميگويند درآمد و درنتيجه هيجان غريزه از پشت مردي به
شکم زني تغيير مکان دادومانند تخمي که بدست باغبان در دل زمين دفن شود در خلال پرده هاي
رحم به انتظار روز موعود پنهان گرديد.
اين راهگذار غريب که از هرچيزبه سايه اي که بين وجودوعدم سرگردان است،شبيه تر بود،دراين
مسافرت خسته کننده وذشوارچه ها کشيدوچه شهرهاي نديده ونشنيده راتماشاکردودرمدت نه ماه
که ميهمان رحم وهمسايه امعاءواحشاءبودتاموقع عزيمت،چگونه پذيرايي شدوبه چه صورت هادرآمد،
خون بود،کم کم گوشت شد.رفته رفته قيافه اي گرفت ومهندس آفرينش براندامش خطوطي ترسيم
کردتاوقت رفتن،باچشم وگوش وبا پا باشد.شبي گذشت وروزي آمدوسرانجام انقلاب وفشاري در
زندگي خود احساس کرده بيهوش گرديد ناگهان چشمان ناتوان وخسته اش درمحيطي پرجنجال و
غوغابرجماعتي گشوده شدکه همه مي خنديدندودست مي زدند،آري به دنيا آمده بود.
معلوم نيست که درنخستين لحظه باچه هياهوي ترس آور ووحشتناکي برخورد کرده که درميان هلهله
شادي وفريادمسرت ديگران باتمام نيرو شيون برآورده مانند ابر بهاري زارزار گريست.
درست درهمان موقع که اين مسافرازآن جهان ابهام آميزبه سوي اقليم وجود روي آور شده بود،
پروانه اي رنگين پروبال هم ازآشيان بهشت به همراهي اورخت سفربربست وازآسمان به زمين ميل
نزول کرد.آن پرنده زيباوسبک پروازکه بافرشتگان همبازي بوده برگلهاي ستارگان مي نشست وبه دور
شمع ابديت چرخ مي خوردبنا به فرمان ايزدمتعال،دل ازچمن سبزآسمان وچراغ مهروماه برکنده به
دنبال مقدرات مجهول خودبال وپرگشود.
اين دوهمسفر،مانندجسم وسايه پيش ودنبال به جهان مي آمدندونديده عاشق يکديگر بودند.
ولي درنخستين ملاقات خوب باهم آشناشده،انس گرفتند،بطوريکه بي اختيار،اين درآغوش آن وآن در
قلب اين فرو رفت.
اندک اندک چهره هولناک دنيا درنظرنوزادقيافه اي زيباومحبوب گرفته وهرچه بزرگ ترمي شداحساس
مي کردکه اين محيط واين فضارابيشتر دوست مي داردتا کاربه جايي رسيد که همه چيز رافداي دنياي محبوب وعزيز نمود.
وه که انسان چه موجودعجيبي است.دستگاه آفرينش محصولي ازبشر شگفت انگيزتر به دنيا
نفرستاد.هرقدرهم که سالمندوبزرگ باشد،بازبه کودکان خردسال مي ماندکه بي سبب خوشدل
وبيهوده آزرده وملول است.گاهي باافراط پيش مي رودوزماني به تفريط بازپس مي گرددواگراميدوار
باشد،برحرص وطمع مي افزايدواگر مايوس گردداز شدت تاسف جان مي سپارد.چنان خشمگين
مي شودکه خود را بي اختيار به هلاکت مي اندازدوچندان خرسندوخوشحال مي گرددکه احتياط و
پيش بيني را پاک فراموش مي کندودر موقع ترس به قدري ضعيف وعاجز است که از سود خودنيز
مي پرهيزدوهنگام ايمني کورکورانه در چاه نيستي فرو مي افتد.در مصيبت سخت نابردبار وکم طاقت
است وهمين که به عيش وخوشگذراني رسيد جهان را دمي مي شمارد.روزي اگر گرسنه بماند،از
شدت ضعف برخاک مي نشيندوبرسفره چندان مي خوردکه بازهم از فرط سنگيني و کسالت به او
مجال جنبش وحرکت نمي دهد.باري هميشه افراط کاروتفريط پيشه است وکمتر در اين طبيعت،
موجودي معتدل وبااراده مي توان يافت.آن طفل ناتوان وبيچاره اي که در گهواره يکدم بي پرستار
نمي توانست به سربردواز پشه اي به اين ناتواني درمانده وعاجز مي شود،جز جرعه اي شير که
از خون انساني ديگر تهيه مي گرديد،هيچ غذا را نمي توانست هضم کند.به مرور روزگار،کار را به جايي
مي رساند که به بلعيدن جهاني بدين عظمت بازهم هميشه ناشتاست!!همان کودک شيرخواره
حيواني  درنده و خونخوار مي گردد.اما چندان طول نمي کشد که دوباره روزگار عجزو ناتواني به او
بازگشته،از صورت نخستين،هزاربار هولناک تر جلوه مي کند يعني گهواره روز ولادتش به گور تنگ و
تاريک مبدل مي شود.در آنجا در زيرسنگ لحد،تنها وبيگانه سر بر خاک وخشت مي گذارد واز آن دنياي
زيبا،از آن کاخ عالي،از آن سيم و زر،خلاصه از همه چيز دل کنده فقط به مشتي خاک قناعت مي کند.
در اين موقع کردار زشت با پندار فاسد تباهکاري ها،خونريزي ها،قتل هاوغارت ها همه با منظره اي
وخشتناک از پيش چشم او رژه مي روند وبصورت او زهرخند مي زنند.اما،اما از همه جگرگدازتر،نماي
همسفر عزيز اوست که فرياد پشيماني وافسوس را به فلک مي رساند.آري همان يار ديرين وشيرينکار،همان روح عزيز که از افق مجردات پائين آمده و در آغوش او جاي گرفته بود.اکنون سراپا
آلوده وننگين،بال شکسته وپرسوخته،مستمند واندوهناک به بالينش حاضر شده اورا به سختي سرزنش وملامت مي کند:اي کاش هرگز باتو دوست و آشنا نمي شدم.اين ترانه را خردمندان وافراد
پرهيزکارهم در دوران حيات به خوبي مي شنوند واين همان ترانه اي است که وي را نداي جهان
مي نامند.در اينجا آهنگ اميرالمؤمنين علي(ع)،به قدري رقت انگيز و آهسته شده،اشک به دور چشمان خدابينش حلقه زد.
خداوندا،آنها کجا رفتند؟آن پادشاهان جهانگير،آن ستمگران خونريز،آنهايي که براي افتخار موهوم،براي
تصرف يک وجب خاک،هزاران خاندان برباد مي دادند،اکنون به چه چيز سرگرمند؟آيا ازتخت وتاج زيباتر
ازنفوذ وسلطنت بهتر،از عيش وعشرت شيرين تر چه چيزي را بدست آورده اند که با آن خوش کرده
يکباره از اين جهان رخت بربستند؟!هيچ،فقط در قبر جاي گرفتند وپيراهن کفن پوشيدند،خاک بودندو
سرانجام نيز باخاک سياه همدم وهم آغوش گرديدند.         (انالله وانااليه راجعون)
نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |

 ازتکبردوري جوييدچراکه شيطان به دليل تکبرازسجده آدم دريغ کرد.

ازحرص بگريزيدکه آدم ازسرحرص ميوه درخت بخورد.

ازحسددوري جوييدکه قابيل ازسرحسدهابيل رابکشت.

وبدينسان تکبروحرص وحسد،سرچشمه همه گناهان هستند.
                                                                                                رسول اکرم(ص)نهج الفصاحه

نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |

                   سرّ سلام کردن به اهل بيت(ع)چيست؟

شايد به عرضتان رسيده باشد که يکي از آداب مجلس علم آن است که معلم به متعلّمان ومخاطبان
درود بفرستدوسلام کند.اين ادبي است که ذات اقدس اله درسوره مبارکه انعام به ما آموخت،فرمود:
«واذاجاءک الّذين يؤمنون باياتنا فقل سلام عليکم»يعني وقتي مؤمنين براي فراگيري علوم الهي به محضرتو آمدند بگو سلام عليکم.مخاطباني که درمجلس رسول اکرم(ص)شرف حضور داشتند دو گروه بودند.متوسطين آنها سلام را از خودپيامبروبرخي از آنها سلام را از خدا دريافت مي کردند.البته
سلام خدا همان اعطاي سلامتي است.اين طور نيست که خدا لفظاً به کسي سلام کند،ومهمترين نوع سلامتي هم،سلامتي دل است.
اگر دلي ازياد غير خداخالي بود چنين دلي سالم است.وقتي ظرف دل سالم بود جابراي مظروف وجود
دارد وآنگاه است که علوم ومعارف را در چنين ظرفي مي ريزند.بنابراين ذات اقدس اله اول به انسان ظرف مي دهد بعد ظرفيت ودر نهايت مظروف عطا مي کند.
از طرف ديگر سلامت دل درشکستن دل است ولذا اگر انسان حالي پيدا کرد که دلش شکست بايد
شاکر باشد،اگر مطلبي فراگرفت بايد شاکر باشد چون همه اينها از عطاياي الهي است.به هر حال سلامت دل نيمي از راه است براي اينکه ظرف سالم،مادامي که تهي از مظروف باشد سودي ندارد.
اينکه ما درعرض ادب به پيشگاه معصومين عليهم السلام در زيارت ها عرض مي کنيم السلام عليکم ورحمةالله وبرکاته اين سلامت مربوط به سلامت قلب وظرف است وآن رحمتي که مسءلت مي کنيم ناظر به مظروف است يعني درواقع از خدادو چيز طلب مي کنيم يکي سلامت ظرف دل و دوم داشتن مظروف خوب،يعني از خدا مي خواهيم که رحمت وبرکات خودرا برقلب ما،نازل کندوقلب مارا از ياد غير خود تطهيرنمايد.
                                                               توصيه هاوپرسش هادرمحضرآيت الله جوادي آملي

نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |

حضرت مهدي(عج)درتوقيع شريف ومعروف خودبه اسحاق بن يعقوب-به عنوان قاعده کلي-
اين چنين مي نگارد:«...واماالحوادث الواقعة فارجعوافيهاالي رواة احاديثنافانّهم حجّتي
عليکم واناحجة الله عليهم..» درپيشامدهايي که رخ مي دهد،به راويان احاديث ما(فقها)
مراجعه کنيدکه آنهاحجت من برشمايندومن حجت خدابرايشان.


_کتاب امانتي:چندسال پيش،ازيکي از دوستانم در دانشگاه کتابي را امانت گرفتم ولي بعد از تمام شدن درسمان از هم جدا شديم و ديگر نتوانستم او را ببينم وآدرسي هم از او ندارم،حال تکليف کتاب
چه مي شود؟     همه مراجع:چنانچه از پيداکردن او مأيوس هستيد،بايد آن را با اجازه مجتهد،از طرف
صاحبش به فقير صدقه دهيد.ولي اگر مي دانيد که او راضي است،کتاب براي خودتان باشدواستفاده
از آن بي اشکال است.
تبصره.از ديدگاه عده اي از مراجع تقليد(سيستاني،فاضل،تبريزي،مکارم و وحيد)گرفتن اجازه ازمجتهد جامع شرايط بنابراحتياط،واجب است.
_غيبت استاد:غيبت درمسائلي که اگر درباره آن صحبت نشود،حل نمي گردد(مثلاًدرباره استادي که
خوب درس نمي دهد)چه حکمي دارد؟       همه مراجع:بيان نقطه ضعف استاد نزد مسئولان ويا در
مقام مشورت،اشکال ندارد.به طور کلي در مواردي که مصلحت غيبت،اهم از مفسده آن باشد،غيبت
حرام نيست.
_نگاه به استاد:حکم نگاه به صورت استاد زن،در هنگام تدريس چيست؟
همه مراجع(بجز صافي):اگر بدون قصد لذت وترس افتادن به حرام باشد،اشکال ندارد.
صافي:بنابراحتياط واجب بدون قصد لذت نيز جايز نيست،ولي اگر نگاه اتفاقي باشد،اشکال ندارد.
_استاد بدحجاب:استاد مابدحجاب است وحجاب شرعي را رعايت نمي کند ودر هنگام نوشتن مطالب
روي تخته سياه،دست و موهاي سر او بيش از اندازه ظاهر مي شود،تکليف چيست؟
امام،خامنه اي،صافي،فاضل ونوري:نگاه به او -هرچند بدون قصدلذت-اشکال دارد.
بهجت:نگاه به او-هرچندبدون قصدلذت-جايزنيست.
تبريزي،سيستاني،مکارم و وحيد:درصورتي که از زنان بي باکي است که اگر اورا امر به حجاب کنند،
اعتنا نمي کند،نگاه به او-بدون قصدلذت وترس افتادن به حرام-اشکال ندارد.

نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |

رنج من از گاز خردلي است که در ساليان گذشته در درون من مي خراميدو مرا ذوب مي کرد نيست،
من از مردم گلايه دارم،مردمي که به خاطرشان زندگي کردم وحالا مي ميرم.آنها بي معرفتي کردند.
حق ما اين نبود خوشا به مرام ومعرفت دشمن که تنها ما را ميهمان يک لقمه خردل کردورفت.از آنها
گلايه اي نيست.روزي که مي رفتيم گلريزان بود،مردم گروه گروه در خيابان ها به بدرقه ما آمده بودند
اسفند ونقل وشيريني و اشک حسرت بدرقه راه ما بود.آن روز يادم هست صدها نفر به نوبت صورت
نوجواني را بوسيدند ومن با آن بوسه ها به خاکريزه ها رفتم.دوستان ويارانم نيز به اين طريق به جبهه
آمده بودند.ايستاديم وجنگيديم.براي فقط خاکمان،براي اينکه مي ترسيديم که ناموسمان(مادران و
خواهرانمان)به تاراج رود.اين کابوس ترسناکي بود،پس مانديم،بهترين دوستانم رفتند.نميدانم تا به حال
ديده ايد کسي که تا جانتان دوستش داريد جلوي چشمتان پرپر شود وبرود؟تا حالا شده کسي دستتان را بگيرد ولرز مرگ تمام جسمش را بگيرد وتو هم همراه با او بلرزي تا آرام گيرد؟اما صبر کرديم.
با خود مي گفتيم اين تکليف ماست،اين تقدير ماست،اما روزي که بازگشتيم،تاکسي که مرا از ترمينال
جنوب تا خانه ام آورد100تومان بيشتر گرفت چون ميگفت بايد ماشين را ببرد کارواش،کردوغبار لباس
خاکي مرا مي خواست بشويد!!همان روز بايد مي فهميدم که چه اتفاقي افتاده...اما طول کشيد...زمان لازم بود...همين چندي پيش آژانس گرفته بودم تا بروم جائي،راننده پسر جواني بود که حتي
خاطره آژير خطر را در ذهن نداشت.ريه هايم به خاطر هواي بد تحريک شدوسرفه ها به من حمله کردند.از حالم پرسيد،گفتم جانباز شيميائي هستم نگران نباشيدو اين حالم طبيعي است.سکوت کرد...
به سرعت ضبط ماشين را خاموش کرد و خودش را جمع وجور کرد...وارد اتوبان که شديم حالم بدتر شد،سرفه ها امانم را بريده بودند.ايستادومرا پياده کرد وگفت که ممکن است حالم بهم بخوردو ماشينش کثيف شود وچندشش مي شود...رفت...ورفت...من تنها در شبي سرد کنار اتوبان ايستاده
بودم وبا خود فکر مي کردم که:چرا؟پدرو مادر او مگر...اما براي او نگفته اند؟معلمشان چي؟البته من
وديگران به خاطر توجه وقدرشناسي مردم نرفتيم که امروز طلبکار باشيم که تاج سرمان بگذارند.من
نگران آينده آنانم،مي ترسم مفهوم آدميت گم شود...
وصيت:
عزيزان من...سياست ومذهب را به اين بحث مخلوط نکنيم...فرزندان اين کشور بودند شهدا!...قهرمانان
اين کشورند جانبازان!...قدر اينها رابدانيد...اينان با عشق به شما...باور آنها باور خودتان است...فرهنگ -
سازي آنان...يعني ايجاد فرهنگ وطن پرستي...احياي غرور ملي...به اينکه روزي برسد که هيچ جانبازي از جانباز بودنش خجالت نکشد...خدا نياورد روزي که رزمنده اي از رزمش پشيمان باشد...
آن روز،روز مرگ ملت ماست.
نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |


چشم که باز کرد خودش را روي تخت بيمارستان ديد.همه چيزسفيد وتميز.يک لحظه تصور کرد شهيد
شده ودر بهشت است.به همين خاطر روبه پرستار کنار تخت خود کردو گفت:تو حوري هستي؟و او که
شنيده بود اين بنده خدا موجي شده است وبه حال خودش نيست.گفت:بله.بعد او باتعجب پرسيد:پس
چرا اين قدر زشتي؟
دکتر روبه مجروح کردو براي اين که درد او را تسکين بدهد گفت:پشت لباست نوشته اي ورود هرگونه
تيروترکش ممنوع!اما با اين حال مجروح شده اي.گفت:دکتر ترکش بي سواد بوده تقصير من چيه
نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |

اتل متل يه بازي          بازي بچه گونه            از آقاجون نشسته                        تاکوچولوي خونه       
اول عمونشسته         بعدزن عموفريده             بعدمامان وآقاجون                        بعدباباوسعيده
مامان بزرگ کنارش     بعدعمه جون خجسته     بعدهم شوهرعمه که             سوخته کنارنشسته
همين طوري که ميخوند     رسيذبه پاي بابا      بادست روي پاهاش زد        تقي صداکردپاهاش
يکدفعه رنگش پريد             پاي بابارونازکرد       نذاشت که ورچيده شه       پاي اونو دراز کرد
بعد دوباره شروع کرد      اتل متل رو خوندش     باکلي دادوبيداد                       آقاجونم سوزوندش
دوباره توي بازي           قرعه به بابا افتاد          بازي کردو دوباره                    به پاي بابا رسيد
چشماشوبستوردشد     انگاربابارونديد              مامان جونم سوزوندش           عمه روبيرون انداخت
باقهروباجرزني            کارعمه روهم ساخت     زن عمو هم بيرون رفت       مامان بزرگش هم سوخت
اون وقت بابارو بوسيد    چشماشوبه پاهاش دوخت    بعدازخودش شروع کرد     اتل متل روخوندش
امابازم آخرش               جزوندش وجزوندش      نمي تونست بخونه             سعيده آچين واچين
پاي باباورچيده ست      توي جنگ رفته رو مين      يکدفعه بغضش گرفت       گفت تواتل متل هام
باباديگه بازي نيست      تاکه نسوزه بابام          پاهاي مصنوعي او               بردباخودش تو اتاق
محکم درو به هم زد      چشماشودوختش به طاق    امشب حال سعيده      خيلي خيلي خرابه
بازم بابغض وگريه         مي خوادبره بخوابه     ديگه مي خواد وقت خواب      سعيده عادت کنه
جاي متکا روي             پا استراحت کنه          بايديادش بمونه                      بابا هميشه برده
پاي بابا تو جبهه           شهيدشده نمرده              

نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |

سردار رشيداسلام شهيد رسول علي نژاد در سال1364 درمنطقه عملياتي فاو بر اثر اصابت گلوله
به قايق حامل رزمندگان به شهادت رسيدوبه بقاي حق شتافت.وهمان گونه که دوست داشت در
آتش عشق پروردگارش سوخت.
قسمتي از وصيت نامه شهيد
اي مهربانترين عالم،خدايا،من شمعم مي سوزم تا راه را روشن کنم.فقط از تو مي خواهم که وجود
مرا تباه نکني واجازه دهي تا آخر بسوزم وخاکستر از وجودم باقي نماند...
زمان،زمان ياري دينم اسلام وکتابم قرآن مي باشد.جرم ما اين است که مسلمانيم وتمامي دنيا مي- خواهد که اسلام نباشد.چون که اسلام عزيز نفي کننده تمام قدرتهاي شيطاني است.
اي امت اسلام امام حسين براي چه سازش نکرد،شيعه وسازش!شيعه وذلت!شيعه بايد خون بدهد
تا درخت اسلام آبياري شود.
واي برما!وبرشما اي برادر وپدر مسلمان.اگر امام خميني در دادگاه عدل الهي با فرياد رساي خود اعلام نمايد که بارخدايا من ابلاغ وظيفه در رابطه با دفاع مقذس نمودم ولي اين امت،مرا تنها گذاشتند.
نوشته شده توسط چشم به راهان در دوشنبه هجدهم دی 1385

لينك مطلب |


لينك باكس ها

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by masihezaman.blogfa.com