به وبلاگ بسیج دانشگاه پیام نورساری خوش آمدید
با سلام و روز به خیر
امسال بسیج دانشجویی با همکاری و همراهی دانشگاه ستاد استقبالی تشکیل داده و به کمک دانشجویان جدید الورود
شتاقته است. اهم کارهای انجام شده عبارتند از:
*پذیرایی با گل و شیرینی در زمان ورود به محیط دانشگاه
*دادن جزوه هایی به دانشجویان جدید جهت آشنایی با دانشگاه، اساتید و هیئت علمی و ...
* دادن مشاوره و راهنمایی برای انجام عملیات ثبت نام
*کمک به مسئولین رشته ها برای انجام هر چه سریعتر کارها
*توزیع بروشورهایی برای معرفی بسیج دانشجویی و کانونها و پایگاه های فعال در آن
*به راه انداختن سنت همه ساله اردوی دانشجویان جدید الورود که به زودی انجام می شود
در پایان از تمام کسانی که در این چند روز همراه و همگام ما پیش آمدند و کمک زیادی کردند تشکر و قدردانی می کنیم به خصوص مسئولین پایگاه ها و کانونهای بسیج دانشجویی و به خصوص فرمانده بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور ساری جناب آقای خدابنده لو و تمام مسئولان دانشگاه
یا علی
بيانيه شوراي تبيين مواضع بسيج دانشجويي دانشگاه پيام نور مركز ساري در مورد جنايات رژيم صهيونيستي در غزه
اسرائيل از لانه عنكبوت سست تر است "سيد حسن نصررالله"
اين روزها در سايه سكوت جوامع بين المللي و به خصوص كشورهاي عربي شاهد اقدامات وحشيانه رژيم صهيونيستي در فلسطين اشغالي هستيم. كشوري كه بيش از شصت سال است گرفتار افكار و اعمال شيطاني ديو سيرتان صهيونيست است. كشتار مردم مسلمان، به بند كشيدن پير و كودك و نوجوان،تخریب منازل، ویرانی سرزمین های کشاورزی و محاصره های ضد بشری که فجایع انسانی به دنبال دارد. به داستان های تکراری این سالیان در این سرزمین بدل شده است. آنان که بهانه هلوکاست به دنبال اهداف شوم خود با کمک قدرت های بزرگ به این سرزمین آمدند،خود را صاحب خانه می دانندو جان و مال و زندگی صاحب خانه های اصلی را بی ارزش می شمارند برای برپایی حکومت یهود در سرزمین داوود(ع) اینگونه جنایت می کنند. هیچکس توان محکوم کردن این جنایات را در جهان امروز ندارد و سازمان ملل و سایر نهاد های مسئول فقط نظاره گرنسل کشی مسلمانان در این سرزیمن مقدس هستند که این نشانگر عدم مشروعیت این نهادها و عدم توانایی آنها در اداره امور جهان است که باید نظام ساختاری آنها مورد بررسی و در نهایت تغییرات اساسی قرار گیرد.
این روزها این سناریوبه فجیع ترین و ناگوارترین داستان های خود رسیده است. مردم مظلوم غزه و الخلیل در بدتریت شرایط ممکن به سر می برند. دیوان انسان نما ، سرمای خانه های آنها را با آتش تانک و گلوله گرم کرده و بغض ها و اشک ها را جایگزین غذای سفره ها آنها می کنند. اسرائیل جنایت کار بعد از شکست مفتضحانه در جنگ ۳۳روزه با حزب الله این اقدامات را انجام می دهد تا بگوید این رژیم هنوز نفس می کشد و این در حالیست که اوضاع سیاسی داخلی این رژیم روزهای خوبی راپشت سر نمی گذارد.
آنها باید بدانند که در منطقه جای آنها نیست و حتی به کارگیری مهره هایی نظیر شاه خائن عربستان و مقامات مفسد مصری راه اضمحلال آنها را سد نمی کند. شمارش معکوس سقوط آغاز شده است و البته این وعده خداست که <و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین>
در این میان لکه ننگ بزرگی دامن برخی کشورهای عربی نظیر عربستان و مصر را گرفته که تا ابد پاک نخواهد شد. اجلای صمیمانه آنها تحت لوای دین با سران اسرائیل و نه تنها سکوت بلکه همدستی با آنان در محاصره غزه هرگز از اذهان فراموش نخواهد شد.جای شرمساریست که با دشمنان خدا دست دوستی می دهند. آنها بدون شک شریک صهیونیست ها در این ماجرا هستند و باید روزی جوابگو باشند.
جهان در سکوتی عجیب شاهد این جنایات است! به راستی سران جهان چه می کنند؟ تراژدی جنایت و سکوت تا کی؟ آیا پیشنهاد ریاست جمهوری ایران در خصوص تشکیل اجلاس سران کشورهای اسلامی برای مقابله با این بحران استقبال کننده ای دارد؟
مسلمانان فلسطین بدانند ان شاءالله صبح ظفر نزدیک است و این روند رو به سقوط اسرائیل آنها را به زودی به باتلاق نابودی می کشاند و آنها با توکل بر خداوند تعالی با ادامه مقاومت پیروز خواهند شد.
{اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر وجعلنا من خیر اعوانه و انصاره والمستشدین بین یدیه}
۲۱/۹/۱۳۸۷
عید مبعث را تبریک می گویم.می خواهم امروز از شهیدی برایتان بگویم که به جای درس جبهه را برگزید. او که عزیز و چشم و چراغ پدر و مادر بود ولی از آنان دل برید و بالاتر از آنان را برگزدید. آری او کسی یست جز سردار شهید مرتضی خانجانی فرمانده گردان کمیل. که تا پایان جنگ ماند و در مرصاد مزد خویش را گرفت.
می خواهم حرفهای او را برایتان بازگو کنم تا شاید به گوش سنگینمان فرو نشیند و چیزهای فراموش شده را به یاد آوریم
خدایا گرفتارم، گرفتار شیطان.
نفسم غالب، هوایم پیروز، اراده ام سست است.
به فریادم برس!
خدایا من هر دری را میزنم؛
اما تو دری را به رویم بگشا که مصلحت است.
خدایا! تنم به زنجیر کشیده شده،
روحم در تاریکی است.
حالم پریشان است و زبانم نالان
و قلبم از کار افتاده.
خدایا میخواهم به سویت آیم.
راه را بنمایان
گویند تو بندگان خود را رهبری می کنی.
پس رهبری کن مرا.
خدایا! بر فرض که؛
چند صباحی در این دنیا زیستم،
زندگانی دنیا را تحمل کردم.
فردا هم مردم.
دوران دوزخ نیز سپری شد،
آتش جهنم را
و دوری دوستان را هم تحمل کردم.
اما...اما... افسوس...
که از دوری تو چه کنم؟
مشکل است، مشکل است.
پس الهی العفو، العفو، العفو!
<برگرفته از دستنوشه های شهید>
سلام به همه دوستان عزیز و گرامی
می دونم خیلی دیر دارم این کارو می کنم ولی دلیل داره. ببخشید جمع دوستان ما رو که اینقدر طولانی پست جدیدی نذاشته و وبلاگ خالی مونده و البته این به دلیل فارغ التحصیل شدن مسئول سایت و نبود یه دوست خوب بوده و این کار مهم مدتیه به عهده بنده افتاده که امیدوارم منو در این راه همراهی کرده و از راهنمایی هاتون بی بهره نگذارید.
دوستان گرامی
سایت بسیج دانشجویی پیام نور مرکز ساری ( به نظر من)به این دلیل راه افتاده که حرفهای ناگفته را زده و از صیانت بسیج دفاع کند و در ضمن اگر بتوانم اخبار و کارهای بسیج را حتما اطلاع رسانی میکنم البته اگر با اهدافی که برای این وب سایت در نظر گرفته شده مغایرت نداشته باشد که در انصورت عذر تقصر متوجه من میباشد
فعلا یا علی
به جای افکارش زخمهای تنش را نشان دادند و
بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند
دکتر علی شریعتی
زينب زهراي اطهر کربلا روي تلّ زينبيه زد صدا
کاي گروه کافران بي حيا از چه رو،رو کرده ايد به خيمه ها
نعش بي سر در مقابل بر زمين عرش اعلي اوفتاد از صدر زين
سنگبارانش نمودند مشرکين نيزه ها شمشيرها از روي کين
نعش عباسش کنار علقمه گريه و زاري زچشم فاطمه
نعش اکبر در کنارش ريز ريز مشک عباس علمدار اشک ريز
نعش قاسم را ببين دردجله است اسب عباس حسين دردجله است
جسم اصغر با گلوي چاک چاک ناله ها از خيمه بر فرق فلاک
آه آه وقت اسيري آمده چهره ها را سيل سيلي آمده
کربلا اي کربلا آتش گرفت خيمه هاي طفلها آتش گرفت
اي برادر دست زينب را بگير وقت تنگ و دست دشمن شد اسير
ناله هاي طفلهايت گوش کن دامن خود بهرشان آغوش کن
اي برادر سوي کوفه سوي شام مي برندم بهر خوردن سنگ بام
با برادرزاده ام من همسفر غل بگردن دست بسته در بدر
من تو را در کوه و هامون طالبم عاشق و معشوق حق را عاشقم
گه به روي ني گهي بالاي بام سنگها از مردم کوفه و شام
اشتران بي جهاز از کربلا با شتابان مي برند قوم دغا
سيلي بر طفلان بي کس مي زنند مرد و زن در کوچه ها دس مي زنند
بانوان آل پيغمبر اسير شمر دون قافله سالار و امير
اي برادر دخترت را ناز کن با رقيه همدمي آغاز کن
عصر عاشورا و خار سرزمين پاي گلپرش شده مجروح کين
ياد آن دختر صفورايت کنم ياد ديگر از طهورايت کنم
عصر عاشورا فرار از خيمه ها سوي صحراي زمين کربلا
رفته اند و برنگشتند نزد ما جانشان از قالب تن شد رها
دردها اندر درون سينه ام مشت چکش وار دارد بر دلم
من نمي دانم چه گويم از فراق از ستم هاي رسيده در عراق
بار ديگر قصه ها تکرار شد کوچه و سيلي دشمن يار شد
اي خدا من زينبم يارم چه شد جان پيغمبر علمدارم چه شد
کو حسين من دلم گشته دو نيم کوچه هاي کوفه را ياد آوريم
حضرت استاد داود صمدي آملي
من بسيجي ام کبوتر خوش الحان آزادي انسان
من بسيجي ام،زاده انقلاب و پرورش يافته امام و در دامان سنگر رشد کرده ام.
من بسيجي ام مرغ آغشته به عشقي که جايش در اين دنيا نيست،دانش آموز
مدرسه عشق و پابرهنه مغضوب ديکتاتورها.من بسيجي ام،چشمان بيدار انقلاب.
رهبرم بر بازوانم بوسه زده و هرگز نمي توانم بازوي ديگري باشم.
من بسيجي ام،آماده مرگ،حرف آخرم را بر بالين شهيدان گفته ام،
از امام(ره)خواسته ام سرم را به زانو بگيرد و به خون همه شهيدان
سوگند که تا کنون سر به زانوي احدي نگذاشته ام.من مانده ام تا
يادآور مظلوميت مظلوماني باشم که در دشت سوزان شلمچه،
کبوتروار در خون خويش دست و پا زدند،تا شجره طيبه انقلاب آبياري گردد،
جان بگيرد وثمره دهد.من مانده ام تا درس عشقي را که در جبهه از
معلمان حقيقي اش با همه جان گرفته ام بر عشق جويان ناموفق بخوانم.
من جامانده قافله ام،قافله سرخي که شرافت.شهامت و شهادت را براي
آنها که مي خواهند خوب زندگي کنند به ارمغان آورد.
من بسيجي ام،آنگاه که بدنيا آمدم کامم را با دشمني با ابرقدرتها برداشتند.
هيچگاه کينه آنها را از دلم بيرون نخواهم کرد.آنها قلب امام را شکستند
و بارها او را آزردند،آنها بسياري از دوستانم را پيش چشمانم غمزده به خاک
افکندند،بچه بسيجي هاي مظلومي که جز نجات بيچارگان هيچ قصدي
نداشتند.آنها شادي را ناجوانمردانه از خانه شهدا بسرقت بردند چشمان
بيشماري از مادران را به درب خانه هايشان خيره گذاردند،نه،نه،هيچگاه
براي يک لحظه کينه شان را از قلب سوخته ام نميرانم،به خون همه
شهيدان سوگند که خواب راحت را از ديدگانشان خواهم ستاند.به خون سرخ
بچه بسيجي هاي گمنام تا آخر خواهم ماند و تا آخر بسيجي خواهم بود.
لقب آن حضرت
در کتاب مطالب السؤول در اين باره آمده است : القاب آن حضرت عبارت است
ازرضا، صابر ، رضي و وفي ، که مشهورترين آنها رضاست . در فصول المهمة نيز
مشابه اين مطلب آمده با اين تفاوت که در آنجا به جاي القاب رضي و وفي ،
زکي و ولي ياد شده است . در مناقب ابن شهر آشوب گفته شده است :
احمد بزنطي گويد : بدان جهت آن حضرت را رضا ناميدند که او از خدا در
آسمانش رضا بود و براي پيامبر و ائمه در زمين رضا بود . و نيز گفته اند چون
مخالف وموافق گرد آن حضرت بودند وي را رضا ناميدند . همچنين گفته اند :
چون مأمون بدان حضرت ، رضايت داد وي را رضا گفتند .
کنيه آن حضرت
کنيه آن حضرت را ابوالحسن و نيز ابوالحسن ثاني خوانده اند . ابو الفرج اصفهاني
در مقاتل الطالبين روايتي نقل کرده و مبني بر آن که کنيه آن حضرت ، ابو بکر
بوده است . وي به سند خود از عيسي بن مهران از ابوصلت هروي نقل کرده
است که گفت : روزي مأمون از من پرسشي کرد . گفتم : ابو بکر در اين باره
چنين و چنان گفته است . مأمون پرسيد : کدام ابو بکر ؟ ابو بکر ما يا ابو بکر
اهل سنت ؟ گفتم ابوبکر ما . پس عيسي از ابوصلب پرسيد : ابو بکر شما
کيست ؟ پاسخ داد : علي بن موسي الرضاست که بدين کنيه خوانده مي شود .
نقش انگشتري آن حضرت
در فصول المهمة گفته شده است : نقش انگشتري امام رضا ( ع )
" حسبي الله " بود و در کافي به سند خود از امام رضا ( ع ) نقل شده است
که فرمود: نقش انگشتري من " ما شاء الله لا قوه الا بالله " است .
صدوق نيز در عيون گويد : نقش انگشتري آن حضرت " وليي الله " بود .
دربان آن حضرت در فصول المهمه نام دربان آن حضرت " محمد بن فرات
" و در مناقب " محمد بن راشد " ذکر شده است .
شاعر آن حضرت دعبل خزاعي ، ابو نواس و ابراهيم بن عباس صولي ،
شاعران آن حضرت بودند .
صفات ظاهري آن حضرت
در فصول المهمه آمده است که آن حضرت قامتي معتدل و ميانه داشت .
اخلاق و رفتار آن حضرت طبرسي در اعلام الوري گويد: درباره گوشه اي
از خصايص و مناقب و اخلاق بزرگوارانه آن حضرت ، ابراهيم بن عباس
( يعني صولي ) گويد : رضا ( ع ) را نديدم که از چيزي سؤال شود و آن را نداند
و هيچ کس را نسبت بدانچه در عهد و روزگارش مي گذشت داناتر از او نيافتم .
مأمون بارها او را با پرسش درباره هر چيزي مي آزمود و امام به او پاسخ
مي داد و پاسخ وي کامل بود و به آياتي از قرآن مجيد تمثل مي جست .
آن حضرت هر سه روز يک بار قرآن را ختم مي کرد و خود مي فرمود :
اگر بخواهم مي توانم در کمتر از اين مدت هم قرآن را ختم کنم امامن هرگز
به آيه اي برنخورده ام جز آن که در آن انديشيده ام که چيست و در چه
زمينه اي نازل شده است .
همچنين از ابراهيم بن عباس صولي نقل شده است که گفت : هيچ کس
را فاضل تر از ابوالحسن رضا نه ديده و نه شنيده ام . از او چيزهايي ديده ام
که از هيچ کس نديدم . هرگز نديدم با سخن گفتن به کسي جفا کند .نديدم
کلام کسي را قطع کند تا خود آن شخص از گفتن فارغ شود . هيچ گاه حاجتي
را که مي توانست برآورده سازد ، رد نمي کرد . هرگز پاهايش را پيش روي
کسي که نشسته بود دراز نمي کرد . نديدم به يکي از دوستان يا خادمانش
دشنام دهد . هرگز نديدم آب دهان به بيرون افکند و يا در خنده اش قهقهه بزند
بلکه خنده او تبسم بود. چنان بود که اگر تنها بود و غذا برايش مي آوردند غلامان
و خدمتگزاران و حتي دربان و نگهبان را بر سر سفره خويش مي نشانيد و باآنها
غذا مي خورد . شبها کم مي خوابيد و بسيار روزه مي گرفت . سه روز ،
روزه در هر ماه را از دست نمي داد و مي فرمود : اين سه روز برابر با روزه
يک عمر است . بسيار صدقه پنهاني مي داد بيشتر در شبهاي تاريک
به اين کار دست مي زد . اگر کسي ادعا کرد که فردي مانند رضا ( ع ) را
در فضل ديده است ، او را تصديق مکنيد . طبرسي از محمد بن ابو عباد
نقل کرده است که گفت : " امام رضا ( ع ) در تابستان بر حصير و در زمستان
بر پلاس بود . جامه خشن مي پوشيد و چون در ميان مردم مي آمد آن را
زينت مي داد . صدوق در عيون اخبار الرضا ( ع ) گويد : آن حضرت کم خوراک
بود و غذاي سبک ميخورد . در کتاب خلاصة تذهيب الکمال به نقل از سنن
ابن ماجه گفته شده است : امام رضا ( ع ) سيد بني هاشم بود و مأمون
او را بزرگ مي داشت و تجليلش مي کرد و او را وليعهد خود در خلافت قرار
داد . حاکم در تاريخ نيشابور گويد : وي با آن که بيست و اندي از سالش
مي گذشت در مسجد رسول الله ( ص ) فتوا صادر مي کرد . و در
تهذيب التهذيب آمده است : رضا با وجود شرافت نسب از عالمان و فاضلان
بود . صدوق در عيون اخبار الرضا ( ع ) به سند خود از رجاء بن ابوضحاک که
مأمون وي را براي آوردن امام رضا ( ع ) مأموريت داده بود ، نقل کرده است :
به خدا سوگند مردي پرهيزکار تر و ياد کننده تر مر خداي را و خدا ترس تر
از رضا ( ع ) نديدم . وي در ادامه گفتار خود مي افزايد : وي به هر شهري
که قدم مي گذاشت مردم آن شهر به سويش مي آمدند و در خصوص
مسايل ديني خود از وي پرسش مي کردند و او نيز پاسخشان مي داد و
براي آنان احاديث بسياري از پدر و پدرانش ، از علي( ع ) و رسول خدا ( ص )
نقل ميکرد . چون با امام رضا ( ع ) به نزد مأمون بازگشتم وي درباره حالت
آن حضرت در سفر از من پرسش کرد . من نيز آنچه ديده بودم از روز و شب
و کوچ و اقامتش براي وي باز گفتم .
مأمون گفت ، آري ابن ابو ضحاک وي از بهترين مردم زمين و داناترين و
پارسا ترين ايشان است .
سمعاني در انساب مي نويسد : ابو حاتم بن حبان بستي روايت کرده است
از پدرش ، عجايب ، روايت کرده است از او ابوصلت و ديگران که امام رضا
دچار توهم مي شد و خطا مي کرد . به اعتقاد من رضا از نسبي شريف
برخوردار بود ؟ از جمله عالمان و فاضلان محسوب مي شد و خلل در روايت
او از سوي راويان است ، هيچ راوي ثقه اي از او روايت نکرده جز آنکه متروک
گشته است . يکي از روايات مشهور از آن حضرت صحيفه است که راوي آن
بدين خاطر مورد طعن قرار گرفته است . يکي از کساني که نسخه اي از
انساب را در اختيار داشته ، چنان که در نسخه چاپي اين کتاب مشهود
است ، برهامش آن چنين نوشته است : به اين گستاخي بزرگي که از
سوي اين مغرور عنوان شده بنگر ! چگونه فرزند رسول خدا ( ص ) و وارث
علم و دانش آن حضرت و يکي از علماي عترت نبوي و امام ايشان که بر
افزوني علم و شرف وي اجماع کرده اند در علم رسمي براي دستيابي
به دنيا تلف کرده و بالاخره بر مسند قضاوت بلخ و غير آن تکيه زده چگونه
آشکار گرديده است که امام علي بن موسي الرضا توهم و خطا
کرده است ؟ حال آنکه فاصله زماني ميان اين دو در حدود يک صد و پنجاه سال
مي باشد . اگر دشمني با خاندان پيامبر ، که خداوند به حب و مهر ورزي
نسبت به ايشان امر کرده است و پيامبر بر تمسک به آنان فرمان داده نيست ،
پس چه دليل ديگري براي اثبات گفته خود دارد ؟ خدا آنان را بکشد به کجا
رانده مي شوند . ؟
از قراين بر مي آيد که يکي از خوانندگان اين کتاب که نتوانسته چنين سخني
را تحمل کند ، به قصد نابود کردن آن محکم بر روي آن کوبيده است ، اما آن
هنوز آشکار و روشن باقي است
امام رضا ( ع ) در روز جمعه ، يا پنج شنبه 11ذي حجه يا ذي قعده يا ربيع الاول
سال 153يا 148هجري در شهر مدينه پا به دنيا گذاشت . بنابر اين تولد آن حضرت
مصادف با سال وفات امام صادق ( ع ) بوده يا پنج سال پس از در گذشت آن حضرت
رخ داده است . همچنين وفات آن حضرت در روز جمعه يا دوشينه آخر صفر يا 17يا
21ماه مبارک رمضان يا 18جمادي الاولي يا 23ذي قعده يا آخر همين ماه در سال
203يا 206يا 202هجري اتفاق افتاده است . شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا گويد
قول صحيح آن است که امام رضا ( ع ) در 21رمضان ، در روز جمعه سال 203هجري
در گذشته است . وفات آن حضرت در سال 203در طوس و در يکي از روستاهاي
نوقان به نام سناآباد اتفاق افتاد .
با تاريخ هاي مختلفي که نقل شد ، عمر آن حضرت 48يا 47يا 50يا 51سال و 49يا
79روز يا 9 ماه يا 6 ماه و 10روز بوده است ، اما برخي که سن آن حضرت را
55يا 52يا 49سال دانسته اند ، سخنشان با هيچ يک از اقوال و روايات ، منطبق
نيست و ظاهرا تسامح آنان از اينجا نشأت گرفته که سال ناقص را به عنوان
يکسال کامل حساب کرده اند . از جمله اين اقوال شگفت آور سخن شيخ صدوق
در عيون اخبار الرضا است که گفته است : ميلاد امام رضا (ع ) در 11ربيع الاول
سال 153و وفات وي در 21رمضان سال 203بوده و با اين حساب آن حضرت
49سال و شش ماه در اين جهان زيسته است . مطابق آنچه صدوق نقل کرده ،
عمرآن حضرت پنجاه سال و شش ماه و ده روز ميشود و منشاء اين اشتباه را
بايد عدم دقت در جمع و تفريق اعداد دانست شيخ مفيد نيز مرتکب اين اشتباه
شده است و ما در حواشيهاي خود بر کتاب المجالس السنيه متذکر اين خطا
شده ايم . بنابر گفته مولف مطالب السؤول ، امام رضا ( ع ) 24سال وچند ماه
بنابر قول ابن خشاب 24سال و 10ماه از عمر خويش را با پدرش به سر برد .
لکن مطابق آنچه گفته شد ، عمر آن حضرت در روز وفات پدرش 35 سال يا
29سال و دو ماه بوده و پس از درگذشت پدرش چنانکه در مطالب السؤول
نيز آمده ، 25سال زيسته است و نيز مطابق آنچه قبلا گفته شد آن حضرت
پس از پدرش بيست سال در جهان زندگي کرد .
چنانکه شيخ مفيد نيز در اشارد همين قول را گفته است . برخي نيز اين
مدت را بيست سال و دو ماه ، يا بيست سال و نه ماه ، يا بيست سال
و چهار ماه ، يا بيست و يکسال و 11ماه ذکر کرده اند که اين مدت ،
روزگار امامت و خلافت آن حضرت به شمار است . در طول اين مدت آن
حضرت دنباله حکومت هارون رشيد را که ده سال و بيست و پنج روزبود
درک کرد . سپس امين از سلطنت خلع شد و عمويش ابراهيم بن مهدي
براي مدت بيست و چهار روز به سلطنت نشست . آنگاه دوباره امين بر او
خروج کرد و براي وي از مردم بيعت گرفته شد و يکسال و هفت ماه
حکومت کرد ولي به دست طاهر بن حسين کشته شد . سپس
عبد الله بن هارون ، مامون ، به خلافت تکيه زد و بيست سال حکومت کرد .
امام رضا ( ع ) پس از گذشت پنج يا هشت سال از خلافت مأمون
به شهادت رسيد .
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by masihezaman.blogfa.com